تبليغاتX
پاییز هزار و دویست و شصت و دو



طراحی با ماژیک روی مقوا: سیامک جمشیدی زاده ، یزد



+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:51  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 




صبــح به خیــر درویــش بانو

ساعت هفت صبح نمی دونم چندم فروردین ماه بهار سال یک هزار و سیصد و شصت و دو. اتوبوس داخلی، جاده ی کرمان یزد، هوا هشت درجه زیر تنهایی، رطوبت مرتب، حال ما خوش، آسمان کویری؛ آبــی مظـــلوم. خورشید خواب آلود، باد حیران، آفتاب نمناک.

دسته ای بنفشه زرد آستین بزرگراه را چین داده است. بهار قلمرو اش را فرسنگها گشوده و خاک بوی تبرک می دهد. در کویر باران کم می بارد اما اگر ببارد عاشقانه می بارد. عاشقانه واژه مهربانیست؛ اگر عاشقانه چای داغ بنوشی، دهنت نمی سوزد. اگر عاشــقانه گندم بکاری بارور می شوی. یادم باشد روزی عاشقانه تنها شوم.

صبحی کودکی باد را ملاقات کردم، زیر پنجره ای، کنار دیوار کاهـــگلی، پیچ کوچه را در آغــــــــــوش گرفته بود، آواز نمی خواند، بیشتر نــاله ای کودکانه بود، سردش بود، هیــچ درختی در آن اطـراف گرمش نمی کرد. باد پای اجاق درخت گرم می شود؛ ســرو باشد بهتر، ســبز باشد گرمتر، ابر باشد کمتر ...

راستی کودکی های باد سراغ تو را هم گرفت، در سکوت نگاهش کردم، خندید، راهی شدم، چشمان سردش را بست، دلــم برایت نازک تر شد، عاشــقانه یادت کردم. دلم عاشــقانه تنها شد!

پی نوشت کویری:

بـــاد از مــــیان خـــــارزار می گــــذرد

شنـــها میـــان بـــوته ها می رقصنــد

آســـمان در چشــم تو دانه می کـارد

و تو صد ها درخت صبور از من فاصله داری ...


طراحی : سیامک جمشیدی زاده، ماژیک و مداد شمعی بر روی مقوا 23X23 سانتیمتر


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 0:16  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



توی کافه نشسته ام، همین نزدیکی های تو، همینجا، وسط همین شهر، لا به لای همین خیابانها. تنها چندین چراغ قرمز، چندین تُن آسفالت و قیر با تو فاصله دارم.
رومیزی این کافه راه راه است، نه ! چهار خانه راه راه است یا نه راه راه چهارخانه است ... چمی دانم، کمی گیج شده ام، این روزها کمی زیاد گیج می شوم و به همین دلیل ساده، کمتر از تو می نویسم... این روزها بیشتر تو را تجسم می کنم، بیشتر تو را در خود شکل می دهم، بیشتر تو را تصور می کنم... با لکه های قهوه در استکان، با دانه های ریز کنجد ته سفره صبحانه، با خاکستر سیگار، با نوک بینی ام روی شیشه یخ کرده و غبار گرفته ... به هر بهانه ای ... به هر ترفندی تو را تصویر می کنم.
این روزها هر بار که می آیم تو را نقاشی کنم، باران دبشی می بارد و کف اتاقم را آب بَر می دارد، آنقدر که مجبور می شوم مانند شالیکارها پاچه های شلوارم را لوله کنم و تو را در کف اتاقم نشا بزنم و تا ظهر نشده دروات کنم و تو هر بار با اخم همیشگی ات (البته این روزها بیشتر - اخم را می گویم) طوری به پنجره زل می زنی که انگار اصلا مرا نمی شناسی، اصلا مرا نمی بینی و فقط هر چند روز یکبار با همان اخم، با همان نگاه، یک سئوال تکراری و همیشگی را می پرسی... و هر بار بی آنکه منتظر جوابم بمانی پیراهن قهوه ای ات را به تن می کنی، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را می پوشی، روسری گلدار سبزت را گره محکمی می زنی و گوشواره های نا مرئیت را لای موهایت پنهان می کنی و هنوز کوله ات را بر نداشتی در اتاقم گم می شوی. آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم ساعت ها لا به لای کتاب هایم، میان کاغذ و قلم هایم حتی پشت کتابخانه ام دنبالت بگردم... آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم همه اتوبوس ها، همه جوراب بالای زانو فروشی های شهر را به دنبالت بگردم... به دنبالت بدوم... به دنبالت بخوانم... به دنبالت برقصم... به دنبالت فریاد شوم ...  تشنه شوم... به دنبالت نجوا شوم... به دنبالت آه شوم...  آتش شوم ... دود شوم ... خواهش شوم و تو لحظه ای بعد پیدا شوی، به آسانی! لای پر شالگردنم.
برای همین، تابستان را بیشتر دوست دارم، هوا که گرم می شود بی شالگردن و کلاه، تو هیچ وقت گم نمی شوی، تنها کافیست دستم را به پیشانی ام بزنم، تو همیشه همانجا با منی...
از تو چه پنهان، این فصل خوبی دیگری هم دارد. در تابستان تو دیگر مجبور نیستی بلوز یقه دار صورتی و خاکستریت را بپوشی! تابستان ها باد فراوان می آید و خاصیت باد این است که از میان موهایت می گذرد، بالای جناق سینه ات اوج می گیرد و شاپرک هواسم را  به پرواز در می آورد، درست تا قله آن خال سیاه.

دیگر باید بروم، دارند کافه را تعطیل می کنند، صورت حساب را هم آورده اند ... یک قهوه... یک سیگار از میز همسایه، یک چای با لیمو، کمی دلتنگی... این آخری را به حساب تو خوردم. یادم باشد روزی حساب همه دلتنگی هایم را با تو صاف کنم تا آنروز پیراهن قهوه ای ات را بر تن کن، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را بپوش، روسری گلدار سبزت را گره محکمی بزن و باد را میان سینه هایت حبس کن... شاید در نامه بعدی جواب آن سئوال همیشگیت را بنویسم ...

تهران - کافه گودو میز شماره دوازده - ساعت: هشت دقیقه به عصر

منتظر نامه سوم باش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 6:52  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



صبح به خیر درویش بانو

این اولین نامه پنهانی من به تو است. اولین نامه محرمانه شاید که هیچکس قرار نیست آنرا بخواند؛ جز تو و من و این کیبورد نیمه جان و این لیوان یخ کرده چای و این دیوان حافظ به روایت کیارستمی و این مونیتور به جا مانده از اولین نسل نمایشگران نا فلت و این پنجره های بی حیا که هر روز انتظار آمدنت را می کشند.

می دانی آدم بعضی وقت ها بدون فکر عاشق می شود، اما وقتی شد دلش می خواهد به هر قیمتی عاشق بماند. خودش را به هر دری می زند، خودش را له می کند، مثل تکه های هویج روی سالاد خودش را خورد می کند، تا بماند. انگار وقتی عاشق می شوی نیروی نجات هستی در وجودت دمیده می شود، انگار آفرینش با تو کاری می کند که برای همه سختی ها ب کمپلکس جادویی در وجودت تزریق شود و از آسمان باران سرنگ می بارد؛ هزاران سرنگ ویتامین سرزندگی. هزاران سی سی آب انار داغ سرزندگی. هزاران لیتر شراب ناب، همان شراب تلخ و  معروف و همیشگی.

راستش نمی دانم چرا هر چه به آخر عمرم نزدیک تر می شوم دلم می خواد عاشقترت بمانم. هر صبح در لیوان شیرم چند تکه از نامت را می ریزم و با قاشق خوب بهم می زنم، می گویند برای خس خس سینه معجزه می کند. هوا که سرد هست این آلودگی هوا هم حال آدم را بدتر می کند. سیگار هم که نمی کشم  بگویم از نیکوتین مهربان است، یعنی از آخرین بار که بی هم ودکا خوردیم، نکشیده ام. آخرین بار که یادت هست تو مسافر بودی و من هر شب لب و عروقم را تر می کردم و سیگارکی را دود می کردم و گریه... اصلا ... به هیچ عنوان ... حتی یک شب ... حتی یک بار ... اصلا !

از آن شب راه بهتری پیدا کرده ام؛  نه دیگر سیگار می نوشم نه ودکا می کشم، از آن شب خودم را به ابلهی زده ام. ابلهی نه برای ریه بد است، نه سرطان می آورد. تازه کبد آدم را هم خراب نمی کند.  نه اینکه دیگر عاشقت نباشم، حالا ابلهانه تو را دوست می دارم، می دانم که از آخر این ماجرا چیزی در نمی آید اما ابلهانه تو را می پرستم. هر روز تو را می نوشم؛ در تاکسی، در کتاب فروشی،  با فنجان قهوه ای  که هر صبح راس ساعت ده با مادرم می نوشم. در لابه لای کتاب هایم تو را می خوانم، لا به لای لباس هایم تو را می پوشم، تو را با کلاه، با رنگ پلیور با جوراب هایم سِت می کنم و هر بار که مقابل آینه می ایستم؛ اندام تو را برای هزارمین بار می ستایم. با آنکه به خودم ، به تو و به همه دنیا قول داده ام که دیگر به رویم نیاورم اما بدان، تو را ابلهانه می ستایم.

پانویس نامه یک: این روزا از بس به تو فکر کردم، لباس هام بوی تو رو گرفته، می رم با لباس هام دوش بگیرم؛ شاید بتونم ابلهانه ترین رویایم رو همونجا بشورم، همونجا جا بگذارم. وقتی خوب عریان شدم از حمام بیرون می ام، چند حبه از نامت رو تو چایم می ریزم و مقابل پنجره می نشینم و نامه بعدی را می نویسم. منتظر نامه دوم باش...



+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 11:26  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


در همه کافه های تهران، تو را نوشیدم ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 12:31  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



  نقاشی: سیامک جمشیدی زاده . ترکیب مواد روی بوم . 180X180cm


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 1:59  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


دختر ِ غم 

از هميشه زيباتر 

بر شانه‌ام نشسته است.

قبل از هر طلوع مرا با بوسه‌اي،

با نوازشي بيدار مي‌كند.

هر صبح 

موهايم را با آب طلا مي‌شويد 

و با عشق 

تنهاييم را پر مي‌كند.

شب‌ها 

سينه عريانش را مقابل چشم‌هايم مي‌گشايد

و برايم دل انگيز‌ترين آوازها را مي‌خواند.

...

از آن روز كه تو رفته اي، 

مرا تنها نمي‌گذارد.

دختر غم،

 از تو بيشتر

.

.

.

 مرا دوست مي‌دارد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 0:21  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


در كوچه پرسه مي‌زدم،

صداي جيغِ ماه بلند شد ...

به آسمان نگاه كردم، 

ابر سفيد، عشقبازيش با ماه بلورين را پشتِ تورِ سفيدش پنهان كرد.

سرم را پايين انداختم.

صداي نفس نفس زدن، از كنج آسمان مي‌آمد.


پَر شب را ورق زدم،

سينه‌ي عريانِ مهتاب، خيره‌ام كرد!

به اتاقم برگشتم،

شيشه‌ي لبالب از ودكا را زير نور ماه گذاشتم.

...

و 

تا صبح، به تو انديشيدم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 23:10  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



ساعت از پنج هم گذشته است!

به تولد آفتاب چيزي نمانده ...

هر كار مي‌كنم، 

مرا نمي‌برند به خواب‌هاي رنگارنگ،

به دشت‌هاي سر سبزِِ آن حوالي،

به  روياهاي دور دست.

حالا

بهترين وقت براي سرودن يك شعر  است.

براي گفتن يك "دوستت دارم" ديگر ...


كاش من يك شاعر بودم

با يك خودنويس واقعي

و پيش از اينبار تولدِ آفتاب

به تو مي‌گفتم

كه بهترين وقت براي گفتن هر چيز، همين لحظه است.


كاش من يك شاعر بودم

و اين لحظه را از دست نمي‌دادم.


آفتاب سر زد،

اولين كلاغ بيدار شد.

آن لحظه باشكوه،

                 از دست رفت!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 5:21  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


   بعد‌از‌ظهر بي آزاري بود، خيابان‌هاي ماتِ تهران، هوسِ شهر‌گردي به آدم نمي‌داد. باران نمي‌باريد و بادِ ملايم، بيشترين لطف امروز به آدم‌ها‌ي اين شهر بود. از ميان پنجره‌ي لوزي شكل كه در ذهن خودم ساخته بودم به اطرافم نگاه مي‌كردم. چند كودك خوردسال از مقابل چشمان ذهنم رد شدند و فكر كردم چقدر خوب است كه ديگر خردسال نيستم. خردسال نيستم كه فكر كنم دنياي آدم بزرگ‌ها چه حسرتي دارد. خردسال نيستم كه فكر كنم آدم‌ها هر چقدر بزرگ‌ترند، بيشتر مي‌فهمند؛ حالا مي‌فهمم بعضي وقت‌ها آدم بزرگ‌ها هيچي نمي‌فهمند. در همين فكر‌ها بودم كه دختر بچه‌اي با پيراهن صورتي ملايم روبروي پنجره ذهنم ايستاد. نگاهش منو ياد كسي انداخت كه آخرين بار توي يه فرودگاه بزرگ ديده بودم، با روسري نارنجي گل‌دار و مانتو مشكي و يه چمدون پر از خاطرات ريز و درشت كه داشت با خودش مي‌برد يه جايي كه فراموششون كنه ... بره يه جايي كه اصلا ... 

   چي داشتم مي‌گفتم، آها يه دختر كوچولو بامزه بود كه يه دستبند بافته شده از نخ‌هاي رنگي دستش بود و بدون هچ دليلي به پنجره ذهن من خيره شده بود. دوست داشتم بهش بگم، برو كنار، بگذار ذهنم تا اون دوردستارم ببينه، يهو اون طفل معصوم دماغشو چسبوند به شيشه لوزي ذهنِ من. من خندم گرفت و اونم شروع كرد به خنديدن، خندش منو ياد همون آدمي انداخت كه تو فرودگاه وسط ازدحام آدم‌ها كم رنگ مي‌شد و روسريش مث يه گل كوچولو نارنجي، تو باد ملايم صبحگاهي اينطرف و اونطرف مي‌رفت و گهگاه تو سايه صنوبر گم مي‌شد...

  چي داشتم مي‌گفتم، آها اون دختر كوچولو نه تنها كنار نرفت، تازه رو دوتا زانوهاش چمپاتمه زد و دستاي كوچولوشو گذاشت زير چونش و به چشم‌هاي ذهن من خيره شد. دو سه بار حتي سعي كردم هلش بدم، بگم بابا فينگيلي پاشو برو دنبال كارت، چي نشستي داري منو و افكار مو وارسي مي كني، تو مگه بازي و دوست و آبنبات چوبيو، اصلا تو مگه ... همينجا بود كه ديدم شال دور گردنشو درآورد و انداخت رو پنجره افكار من، ديگه داشتم كفري مي شدم، بابا جون برو كنار، شالتو بردار، بذار من از اين پنجره لعنتي اون دنياي لعنتي و ببينم. همه دلخوشيم همين شيشه مات گرفته ذهنم بود كه باهاش آدم‌ها رو قضاوت مي‌كردم و مي‌تونستم دنيا رو اونجوري كه دلم مي‌خواد، ببينم.

    فقط يه صداهايي مي‌شنوم، ديگه نمي‌تونم ببينم. فقط صداي پاي آدم‌هايي رو مي‌شنوم كه مث اون روز صبح تو سالن فرودگاه مي‌شنيدم و هر چي سعـي كردم صداي پاي تو رو ميون اون ازدحام، تشخيص بدم  و  نشد ...

   ساعت از نيمه شب هم گذشته و دخترك بيچاره همينجا پاي پنجره لوزي شكلِ ذهنِ من خوابش برده. صداي موسيقي ذهنم و كم مي‌كنم تا نكنه بيدار بشه، هر چيه بچگي بد بود، خواباي خوبي داشت، نه مث حالا كه از اون روزي كه از فرودگاه برگشتم و تو پرواز كردي، يه شبِ خوب، نخوابيدم. مي رم يه فيلم ببينم، يا يه موسيقي تكراري رو براي هزارمين بار گوش كنم. راستي يادم رفت بگم، رنگ چمدونت سرمه‌اي بود با يه روبان قرمز. كه نشونش بود كه مث من،  تو رو تو كشور غريب گم نكنه.


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 23:21  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


  


بادِ پنكه از روي گيج گاهم مي‌گذره، صداي حرف از توي حياط مياد. زن‌هاي همسايه زير نور چراغ بعداز‌ظهرشون و شب مي‌كنن. دونه‌هاي سبز انگور ميون گاز و قند و آبِ نوشابه غلت مي‌خوره. ديگه خوندنِ حافظ هم حالم و خوب نمي‌كنه. يه حبه انگور ديگم قورت مي‌دم، به حرف‌هايي كه باخودم تو سرم مي‌زنم گوش مي‌كنم؛ انگار هزار نفر با  هم دارن حرف مي‌زنن، هيچي از حرفاشون نمي‌فهمم. بوي نمِ ديوار حالمو بدتر مي‌كنه، يه پشه، سفيدي مانيتور رو خط مي‌ندازه، به اندازه هزار كوره آدم‌پزي، گرممه. 
 
زنگ تلفن صداي مغزمو خفه مي‌كنه. بدون اينكه شماره رو نگاه كنم گوشي و بر مي‌دارم ...  يه صدايي از اون طرف خط مي‌گه: "سيامك خودتي؟"... سكوت مي‌كنم! صداشو تا حالا نشنيدم، نشناختم. مي‌گم: "شما ؟" مي‌گه: "‌من هستم خدا" ... مي‌گم :" ببين، من حوصله شوخي ندارم، يعني اصلا حوصله ندارم، كي هستي؟ چي مي‌خواي؟" صداشو آروم مي‌كنه و مي گه: " العان يه پشه روي ماژيك سبز رو ميز نشسته، صداي كاغذ، كه باد مي‌يوفته تو تنش، اعصابتو ناراحت كرده، ديگه خوندن حافظم حالتو خوب نمي كنه، به شماره نه كيبوردت زل زدي و بوي نم ديوار حالت و بدتر كرده... تا چند ثانيه ديگه مادرت مي‌گه؛ كاش اين بنايي زودتر تموم بشه ..."
نگاهم ناخودآگاه سمت پنجره رفت، مادرم دستشو از زير چونش برداشت و گفت:" كاش اين بنايي زودتر تموم بشه ... !"
بدنم خشك شده بود. با صداي گرفته و يخ زده گفتم:" بَسه ... بَسه لطفا ... چي مي‌خواين بگين ...؟!!"
گفت:" ديدم حالت خوش نيست، گفتم ازت بپرسم، چته؟ چي مي‌خواي؟" 
گفتم:" خوب شما اگه واقعا خود خدايي، كه بايد بدوني من چمه ؟!"
صداشو ريز كرد و به آرامي گفت: " بگو چي مي‌خواي ازم، چي حالت و خوب مي‌كنه؟"
گفتم:" آخه اينجا تو وبلاگم بگم؟ كه همه بخونن؟ كه نمي‌شه كه ! چي بگم آخه ؟!!! ... "
به آرامي گفت:" بيا كنار گلدونِ اطلسي، اوني كه كنار محبوبه شبه، من هميشه اونجام، بيا... بهم بگو چته... "
مادر همينطور كه مشغول آب دادن به باغچه بود داد زد: " سيامك بيا ببين محبوبه‌ي‌ شب گل داده...!"
گوشي از دستم افتاد، به سمت باغچه دويدم، محبوبه شب سه تا گل داده بود، بو كردم بوي تَنِ تو رو مي‌‌داد. 

باد ملايمي وزيد ...
مادر به درختِ انار آب مي‌داد ...
مهتاب گونمو بوسيد ... 
يه لكه ابر تو آسمون، شكل لبتـو  گرفت، كمي خنديد... 
به سمت اتاق دويدم، دل اتاق گرفته بود، دل چهار گوشش برات تنگ شده بود...! 
برات مي‌طپيد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 11:11  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


  

 صندلي چرخ‌دارم مريض است، مثل تنهاييم، مثل احساسي كه به بدنِ نرم و آشنايِ تو دارم. صندلي چرخ دارم را بدونِ اجازه‌ي من، سرِِ كوچه گذاشتند و  فكر مي‌كنند با اين كار احساسم به تو سالم مي‌شود و مي‌تواند مثل احساس آدم‌هاي ديگر‌، روي پاهايش راه برود. آن احساس قشنگ را فقط براي خواب‌هايم نگه مي‌دارم، آن وقت كه اندام نيمه عريانت را در تاريكي مطلق به خواب‌هايم مي‌راني و خودت را پشت دلتنگي‌هايت پنهان مي‌كني. طبيعت همه ما همين است‌، وقتي كاري از دستمان بر نمي‌آيد، خودمان را برازنده هر احساسي مي‌دانيم ... حتي اگر آن، فراموش كردن عاشقي‌هايمان باشد. يادت باشد من هيچ وقت به اندام تو خيانت نخواهم كرد، حتي اگر شبي اتفاقي خوابم ببرد و در خواب تو را نبينم. آن پيراهن گلدار قهوه‌اي‌، آن گوشواره‌هاي نامرئي، هميشه در سُفره خواب‌هايم خواهند ماند حتي اگر به مهماني چشم‌هاي ديگري دعوت شوم. من هميشه تشنه اندامت خواهم بود ... گرسنه ستبر سينه‌ات.

   اين شاخه‌‌ي گل را براي عيادت از مريضيم آورده‌اند؛ دوستاني كه تو هم مي‌شناسي. تنهايي من كه خوب نشد، صندلي چرخ دارم هم كه مريض است، مثل تنهاييم؛ مث احساسي كه به بدن نرم و آشناي تو دارم.

  پس اين گل به چه كار مي‌آيد؟ دلداري يك عمر دلتنگي؟!!

   صندلي چرخ دارم را اگر پيدا كردم گل مي‌زنم با روبان‌هاي قرمز گيپور. اينطوري پشت هر چراغ قرمزي برايم بوق مي‌زنند و فرداي هر بار عروسيمان، بچه‌ها گل‌هايش را مي‌كَنند و بر يقه لباسشان مي‌زنند. آنوقت احساس مي‌كنم، عاشقي‌هايم بي ثمر نبوده است. 

  كسي درِ كوچه صدا مي‌زند، مي‌روم كت و شلواري كه براي عروسي‌مان خريده‌ام را با يك سبد پلاستيكي سفيد عوض كنم. براي شستن گيلاس هاي مادر، به آن، احتياج دارم. 


تصوير‌سازي: سيامك جمشيدي‌زاده 


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1390ساعت 18:57  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


عشقم به تو را 

چون سيبي به دو نيمه مساوي تقسيم مي‌كنم

يك نيمه از آنِ تو

نيمه من هم

.

.

.

 از آنِ تو



+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 2:27  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



كاش من و تو به جاي دو دلداده 

دو ديوانه بوديم

بسته به يك تخت

با قول و زنجيري از رنگِ طلا ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 0:10  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 



دستانش را به پشتش گره زده بود و مسير كنار گلدان‌ها را براي چندمين‌‌بار بود كه مي‌پيمود. هر بار كه به شمشاد‌ها مي‌رسيد لبخند تلخي مي‌زد و زير نور ماه به عقب باز مي‌گشت. به اطلسي‌ها كه مي‌رسيد دستي بر گونه نرمشان مي‌كشيد و بي‌اختيار چشمانش را تنگ مي‌كرد. بوي اطلسي و ياس مشامش را به روز‌هاي دور گره ميزد. اولين روزهاي پر شور‌ همين بهار. همين بهار كه با گذشت آن ... نگاهش به در چوبي افتاد، چقدر انتظار آمدنش را مي‌كشيد ... درست هفتمين روز بود كه به سفر رفته و همچنان هيچ خبري از او نداشت. نگاهش  از در به سايه اش روي زمين افتاد، خم شد، وجودش را كه كف زمين پهن شده بود، برداشت... نوازشش كرد، به خودش كمي دلداري‌ داد ... مهتاب روي شانه‌هايش را تكاند. بيش از پيش احساس خستگي كرد. به آرامي برگشت و خودش را در سياهي اتاق به پشت ميزش رساند و جمله اش را اينگونه آغاز كرد" دستانش را به پشتش گره زده بود و مسير كنار گلدان‌ها را براي چندمين‌‌بار بود كه مي‌پيمود. هر بار كه به شمشاد‌ها مي‌رسيد لبخند تلخي مي‌زد و زير نور ماه به عقب باز مي‌گشت. به اطلسي‌ها كه مي‌رسيد دستي بر گونه نرمشان مي‌كشيد و بي‌اختيار چشمانش را تنگ مي‌كرد. بوي اطلسي و ياس مشامش را به روز‌هاي دور گره ميزد. اولين روزهاي پر شور‌ همين بهار. همين بهار كه با گذشت آن ... نگاهش به در چوبي افتاد، چقدر انتظار آمدنش را مي‌كشيد ... درست هفتمين روز بود كه به سفر رفته  و همچنان هيچ خبري از او نداشت. نگاهش  از در به سايه اش روي زمين افتاد، خم شد، وجودش را كه كف زمين پهن شده بود، برداشت... نوازشش كرد، به خودش كمي دلداري‌ داد ... مهتاب روي شانه‌هايش را تكاند. بيش از پيش احساس خستگي كرد. به آرامي برگشت و خودش را در سياهي اتاق به پشت ميزش رساند و جمله اش را اينگونه آغاز كرد" ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 1:27  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 


كبوتر احساسَم را جايي مي‌نِشانَم.

                                     تا تو‏‏ ، پرواز كني!



+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 9:8  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 






صداي پنكه، اتاق را درمي‌نوردد. باد ملايمي روي شانه‌هاي لختم، سُر مي‌خورد. آنقدر هوا گرم است كه دلم مي‌خواهد پوست تنم را در بياورم و روي جالباسي آويزان كنم. دير وقت است و خوشحالم كه صداي زنگ تلفن‌ تا چند ساعتي خلوتم را نمي آلايد. باران نمي‌بارد، صداي جيرجيرك از درخت كودكي به گوش نمي‌رسد.        آسمان در سينه شب خفته است و دست ماه بر شانه‌هاي مهتاب، بي قراري مي‌كند. دلم هواي چيزي را كرده ...                                                                                                                         



پي نوشت نقره‌اي‌: صداي عبور انعكاس، حواسم را خورد مي‌كند، پولك‌هاي نور مقابل چشمانم مي‌رقصند. حال عجيبي دارم ... شبيه عاشق شدن نيست ... شبيه هيچ كس و هيچ چيز اين حوالي نيست!

فقط، دلم برايت نازك شده است، همين!

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 22:8  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

طراحي سيامك جمشيدي زاده

   از میان خرت و پرت‌های روی میز، قطعه کوچکی کاغذ پیدا می‌کنم که خط خطی‌های کمتری دارد. کمی براندازش مي‌كنم و با روانویس سیاهم شروع مي‌كنم به کشیدن آدم‌هایی که همیشه گوشه و کنار یادداشت‌هام هستند و هیچ وقت هم آدم نمی‌شوند! دارم به تو فکر می‌کنم، به سفری که پیش رو داری، به بوی پیراهنت که با خود خواهی برد و به روز‌هایی که دیگر نخواهی بود. نسیم ملایمی از پنجره مي‌وزد و چند کاغذ نیمه عریان را پرواز مي‌دهد. نگاهم از کاغذ‌ها به صندلی مي‌افتد، فکر می کنم صندلی خیانت‌کار‌ترین اسباب‌هاست. وقتی خالیست یادآوری می‌کند، روزی کسی اينجا بوده است. با استکان چایت می‌توانم کنار بیایم، حداقل پشت چند کتاب پنهانش می کنم اگر هم نیامدی می‌توانم آن را بشكنم، به سادگی تلنگری. با دمپایی‌هایت هم می‌شود کنار آمد، راستش با آنها می‌خواهم سوسک بکشم، اینطوری فکر می‌کنم از اول برای این کار بوده‌اند. اطلسی‌ها را هم می‌شود پشت شمشاد‌ها پنهان کرد، شمشاد‌ها تو را به یادم نمی آورند. کاغذم پر از آدم‌هایی شده است که مثل ابر‌ها در هم می‌لولند، فکر می‌کنند زندگی یعنی همین. پس کی آدم می‌شوند؟

   صدایی می‌آید، کسی در را می‌گشاید، تو وارد می‌شوی، وانمود می‌کنم دارم حساب‌هایم را وارسي می‌‌کنم. نزدیک که می‌شوی، دست‌هایم می‌لرزند. به اندامت که نزدیک می‌شود، خیره می‌شوم، نبضم تند می‌شود آنقدر که قلم از دستم رها مي‌شود. آدم‌های زیر دستم از ترس کم رنگ می‌شوند، صدای آژیر از خیابانی دور می‌آید. به چشمانت خیره می‌شوم، آنقدر اتاق تاریک است که نگاهت را نمی‌یابم، صدایت را در گلو می‌فشاری، به آرامی می‌گویی: سر کوچه رویا، با ماشینی تصادف کردم، دردم نگرفت ... خیالت راحت، درد مال آدم‌های زنده است. تو با درد خودت کنار بیا ... فکر کن هرگز نبوده‌ام.

 

طراحی: سیامک جمشیدی زاده، روانویس روی کاغذ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 20:26  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

   امشب قرارنیست بخوابم ... همه جای سینمو شبِ بزرگی فرا گرفته ... شبي بی‌پیراهن ... شبي سرد سرد.

   مهتابِ تو‏، انگار رو شونه‌هام سنگینی می‌کنه ... نه می‌تونم کنارش بزنم ... نه ها كـُنَمش تا بخار بشه ... امشب واسه قلب من خيلي سنگيني ... به اندازه هزار تُن نداشتَنــِت ... خيلي سنگين مث يه عمر نديدنت ... امشب از راه دور هم نمي‌تونم ببوسمت ... اونقدر دور شدي از من ... مث ... مث ...  مث دور شدن برف دونه از تابستونا ... مث گل كردن شمع دوني تو چله زمستونا ...

سرتو درد نيارم نازنين ... دلم گرفته !

مي‌شنوي صداي بارونو ؟

بارونم صداش گرفته ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 18:57  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

 

 

 

 

 

خدا استخاره کرد،

خوب آمد...

مرا به تو دِل بَست ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 19:49  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

همیشه از آن می ترسیدم، سَفر! آدم را هوایی می‌کند ...

و اینبار هم شاید!

 

 (نامه‌ای به یک مسافر )

به دانوب آبی،به جنگل‌ها، به سنجاقک‌ها، يادِ مرا برسان.

آنجا كه رسيدي ...محبوبه‌ی‌ شبی که در موهایت پنهان کرده‌ام را به باد بسپار. برای خودت بهترین شال آن حوالی را بخر. هر صبح شعر "قاصدک و سبلانک" را با صدای بلند برایم بخوان، من می‌شنوم... خیالت راحت. آنجا اطلسی هم هست؟ باران هم دارند لابد! مواظب دست‌هایت باش ... بارانشان بي‌رحم‌تر است. بستنی  یادت نرود؟ آخ داشت یادم می‌رفت ... "بوی پیراهنت"، این یکی را با خود نبر. در چمدان هم كه جا نمي‌شود ... فکر من هم باش آخر، این یکی كه به ما می‌رسد؟!!  شوخ چشمی‌هایت را هم با خود ببر، من به آنها احتیاجی ندارم، یعنی دیگر احتیاجی ندارم. یادت باشد با صدای بلند بخند، آنجا کسی آن را عیب نمی‌داند ... به زندگی، به عشق، به خاطرات، به نامهربانی‌های این روزها بخند. به شاپرک‌ها انعام بده، بگذار برایت باشکوه تر پرواز کنند. با مردی که برایت گیلاس شراب می‌آورد، مهربان باش، او در حال كار روزانه است و با لبخند تو خستگي‌اش را از ياد مي‌برد. از هجوم سرخوشی‌ها لذت ببر و چون كودكان حرف مادرانه هيچ كسي را گوش نكن... تا مي‌تواني جواني كن و خوش بگذران ... فقط دست ملایم باد را رها نکن، مبادا که گم شوی... مگر جز تو، من گم کرده دیگری دارم؟ صبح ها زود از خواب بیدار شو ... مواظب باش از اتوبوس جا نمانی ...  به ابرهایشان خیره نشو، نمی‌خواهم تو را برای هميشه آنجا نگه دارند؛ ( اين يك باور خرافاتي بسيار قويست ...) "ابرها هر چه بخواهند، همان اتفاق می افتد".اگر برنگشتي خودت را ملامت نكن، دنیا بزرگتر از این حرف‌هاست.( اگر چه بدون تو كوچك و شايد هيچ). دلم برايت تنگ مي‌شود ... دوستت دارم بعضي وقت‌ها مزه بيشتري دارد ... مثل لحظه آغاز يك سفر ... همان كه هميشه از آن مي‌ترسيدم... آدم را هوايي مي‌كرد ... و اينبار هم شايد...!

     

+ نوشته شده در  جمعه 26 فروردین1390ساعت 11:39  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

       

                       کبوتر لبانت ... آشیانه نمی‌خواهد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 12:32  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

    

به یک روز ِ آهنی دیگر رسیده‌ام،

به یک نفس ِ هزار تُنی

که از بازمانده این روزها، بر شانه‌ها‌ي عمرم سنگینی مي‌کند.

یادم رفته است کدام درخت خانه‌ي چوبی کودکیم را بلعیده است!

و یادم نیست چرا برای ایران، "وطن نوزادیم" جان داده‌ام. 

شهید که می‌شوی، احساس خوشایندیست...!

دیگر کسی با قاشق قضاوت بر مزارت، ماست مالیت نمی‌کند.

باران می‌خواهم،

یک دیگ بزرگ آهنی باران...

تا همه آرزوهایم را با سبزی فراوان ، آش کنم.

در این دست و پا زدن‌ها

اگر چیزی از من ماند

آن را برایت نقاشی می‌کنم...

تا آن روز

لب‌هايت را از گونه‌هایم برندار...

"تو را خواستن" ... تنها گناهِ من نبود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 11:45  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

این روزگار، تو رو به من بدهکاره !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 15:57  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

کاش دستام، شوقشو از دستای تو می‌گرفت ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 9:35  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

دلم را به حافظِ خطی،

به ته مانده‌ي آبرنگِ کودکی ... خوش کرده‌ام.

دلم را به این فرشِ سیاه،

 به یادِ بوسه‌هایت ... خوش کرده‌ام.

دلم را به اين ديوار‌هاي چرك تاب،

به آن بومِ نیمه کاره  ... خوش کرده‌ام.

دلم را به این شمع‌ گريان،

به آن شمع دانی‌ خاموش ... خوش کرده‌ام.

دلم را به هرم تنت، 

به  بوی موهایت ... خوش کرده‌ام.

دلم را به آجر‌های کهنه،

به گلدان ياس‌هايم‌ ... خوش کرده‌ام.

دلم را به خشم چشم‌هايت،

به کودک خفته در نگاهت  ... خوش کرده‌ام.

دلم را به گیجی احساس،

به حسرت آغوشت ... خوش کرده ام.

دلم را به خال سياه،

به گوشواره‌های نامرئي‌ات ... خوش کرده‌ام.

دلم را به اين شعر‌هاي آشفته،

به آن شراب گونه‌هایت ... خوش کرده‌ام. 

دلم را  به اين روزها،

به شوقِ ديدارت ... خوش كرده‌ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 0:12  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

نقاشي : سيامك جمشيدي زاده  

به بهانه‌ي چشمانت ...

                می‌نویسم!

آن اسبِ سرکشِ موهايتْ ...

               تا ابد‌، تا انتهاي روياهايم ...

               مي‌تازد ... مي‌تازد. بـَر من.

درياي شانه‌هايتْ، شرابِ شيريني‌ست گونه‌هايتْ.

اشك‌هايتْ،

               باران بي‌تابيستْ.

               چمن زارِ خوش ناميست -  لب‌هايت! 

 

به بهانه‌ي پيشاني بلندت ...

كه ماه را از من مي‌دزد، در شب‌هاي بي تو ييم...

                      در خواب‌هايي كه تو را مي‌جويد!

در آشيانه‌ي كه سقفِ من است بوي تنت.

 

به بهانه‌ي آن پيراهن قهوه‌اي ...

                                    كه در باد مي‌پيچد بر ساقِ پایت.

به بلنداي آسمان سينه‌ات ...

                                    كه دست نيافتني تـَرين است، در شب‌هايم ...

                                    به هُرم گرمِ دست‌هايت، كه شاداب است، كه بي همتاييستْ ...

 

بهانه‌اي باش براي هر شبم ...

بهانه‌ام باش، براي زنده بودنم ...

هميشه بهانه‌اي هست براي زنده بودن...

بهانه‌ام تو باش  ...

تنها بهانه " تــــــو " باش.

بمان بهانه‌ي من! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 0:52  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

گواشِ قرمزمو بر مي‌دارم‏، یه کلاغ‏ْ سیاه بکشم.

با یه عالمه درختِ سربلندِ تنها! کنار هم ...

                                     مث ما آدما ...!

کاغذم صاف ... مثِ تنِ تو، ساده و سر به راه.

رنگم سر به زیر، بي سرو سامون‎، بی سر پناه.

با انگشتام قطره‌هاشو ر‏‎‏َوون مي‌كنم رو شونه‌هات... رو تنت... رو جناقِ سينــه‌هــات...

به اینجا که مي‌رسم، دستم مي‌لرزه ... کاغذم پُر مي‌شه  از رنگ سیاه.

سفیدی کاغذ گــُــم مي‌شه ... حریـرِ شب ميوفته رو گونه‌هات.

کاغذ و مچاله مي‌كنم تو خاکروبه ...

ديگه نه کلاغ می‌کشم، نه درخت ... نه آسمونِ گونه‌هات.

یه مقوا بــَر می‌دارم، با یه قیچی سخت و سياه ...

نخ نازك می‌بُــرم ... 

شال موهاتو می‌بافم ...

واســــه‌ي روزهـــــای‎ِ ســـــــَــردم ... 

واســــه‌ي شـــباي بي‌پنــاه.

   

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 9:14  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

کاش زودتر تابستونِ داغ بیاد، رو شونه‌هات کبوتر بشینه‏، تو دشت سینه‌هات دوباره باد بیاد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 10:49  توسط سیامک جمشیدی زاده  | 

 

  

تو ایستگاه اتوبوس واستاده بود، همونطور که با دستای کوچیکش جیبشو ورنداز میکرد و به قیژ قیژ ماشینا خیره مونده بود، پرسید: می شه من به آقای اتوبوسی پول بدم؟ عمه یه نگاه بهش میندازه، کلاهشو صاف می کنه، می گه: آره بیا این هزار تومنیو بگیر بده به آقا ... بقیشم ازش بگیر. دستای یخ کردشو از جیبش میاره بیرون یه ها می کنه که یکم گرم بشه ... همونطور که خیره به هزار تومنی سبز نگاه می کنه ... می پرسه، چرا همش روی پولای ما عکس آقای اذانه ؟ عمه که خندش گرفته سعی می کنه خندشو نشون نده ... خیلی جدی میگه ... آخه العان تو مملکتمون آقاهای اذانی حکومت میکنن ... خوب عکسشونم می ندازن رو پولا ............. تو دوست داری چه عکسی رو پولامون باشه ؟ ... اااا یکم فکر می کنه، میگه.... عکس گل.... همینجا ها بود که اتوبوس زوزه کشون وامیسته جلوی پاشون ...  با صدای فیس باز شدن در، حرفاشون گم میشه تو هیاهو ... وقتی خوب جا گرفتن تو صندلیاشون ... عمه بقیه حرفشو اینطوری ادامه میده... خوب مث اون روز که دعا کردی بارون بیاد ... آسمون آبی تر شه... حالا هم دعا کن ......

هنوز حرفش تموم نشده که میبینه دستای کوچیکش اومده بالا و داره می گه:

(( خدا جونم دعا می کنم زودتر آقاهای اذان از مملکتمون برن و به جای اونا عکس گل رو پولامون چاپ بشه ... آمین ...))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 20:8  توسط سیامک جمشیدی زاده  |