کنار تو ...


دلتنگم
برای کوچه هایی
که تو باشی و سرازیری سخت
تو باشی و قهوه تلخ

کنار ِ من
تو
کنار ِ تو
دو کلاغ
بوسه بر منقارِ سرد.


خیال ...


میان کــوچه

یک پنـــجره

مـیان پنجره

عطر یک زن

آرمیده

بر خیالِ یک مرد!


نامه اول برای آتیه ...

ظهر به خیر آتیه. امروز چهارشنبه، چهارمین روز از ماه باران است، چند لکه ابر کوچک به سقف اتاقم چسبیده اند - اما - از باران خبری نیست. گاه ترانه هایم در مه رقیقی، گم می شوند، گاه در سکوت.  مدت زمان طولانیست که هیچ عابر پیاده ای با چتر خیس از میان شعرهایم رد نشده است. انگار دیگر قرار نیست در این چهار راه، باران ببارد، دیگر قرار نیست، هیچ چتر گلدار ِ قرمزی چون گل زیبایی زیر باران باز شود و قرار نیست، هیچ عابری در انعکاس براق خیابان های خیس، گونه ای را دزدانه ببوسد و به راهش، ادامه دهد.

آتیه، من کنار بزرگراه رویاهایم، در اتاقک چوبی ام نشسته ام و برایت چای دارچین دم می کنم. هنوز کنار آن پیاده رو، آسمان آبی را در زمین نشا می زنم تا تو دوباره بیایی؛ با کفش های کودکیت، با روسری گلدار صورتی و یک بادبادک آبی که بوی باران می دهد. من کنار شیشه قدی همه کافه های تهران می نشینم و چایم را با گلدان های شمعدانی قسمت میکنم و از تو پـُـــر می شوم.

در این روزها که آفتاب بی تاب است و کنجشک های خانه، بی وقفه تو را می خوانند، در گلبرگهای یک اطلسی زیبا، در عبور سنجاقکی بازیگوش و در شکوه هر لحظه تابش نور، با من باش.


امید ...



آتیه

چراغ ِ  آینده روشن است

به ثانیه شمار ِ خورشید

نگاه کن!


عقربه های صبــور

عاقبت به هم می رسند!



در رویا ...


در رویا
تو را به شام دعوت می کنم
پای ستون های تاج محل
آنجا
کوهن
Dance to The End of Love
را برایمان می خواند
با همان شاپوی فرانسوی معروف

در رویا
با تو کنار رود نیل قدم می زنم
و کودکان زنده به گور شده ی مصری
برایمان آواز صلح و دوستی می خوانند

در رویا
تو را به تپه های مرز ترکیه و سوریه می برم
جایی که هزاران آواره، کنار آتش
برایمان سرود ملی عشق را می خوانند

در رویا
با تو در جنگل های کامبوج
از اولین دیدارمان حرف می زنم

در رویا
تو را به خرمشهر می برم
و جای گلوله ها و زخم ها را
بر سر در هر خانه
نشانت می دهم

در رویا
وسط میدان ونک
می نشینیم
نامجو برایمان گیتار میزند
و نور فلاش رهگذران
کنسرت دو نفره اش را
در هم می ریزد

در رویا
به آذربایجان می رویم
برای کودکان و مردان و زنانش
املت با گوجه فرنگی تازه درست می کنیم
من برایشان شعر می خوانم
و تو کودکانه می خندی
دلبرانه می رقصی

در رویا
تو را می بوسم
عاشقانه
در لِنچ های چوبی قشم
در ساحل کارون
در هشتمین تونل ِ جاده ی چالوس
در ساحل خزر
کنار بیابان آبی ارومیه
کنار خاطرات آب های جوشان سفید رود
کنار کودکی باد
بادِ صبا
که رویاهایمان را پرواز می دهد
که پرواز را یادمان می دهد

اینجا
رویا هست
و من

رویا هست
و تو

رویا هست

و جهان زیبای ما!



فانوس دریایی ...


هر بار

 فانوس ِ دریایی لبانت

نجاتم می دهد ...

تشنه تر 

گم گشته تر

و

سرگردان تر می شوم

در بوسه هایت!



دستانت را در دستانم بگذار

تا رودی خروشان شوم.

پاهایت را به من بده

تا به سرزمین رویا

سفر کنم.

و

چشمان عسلی ات را

تا شاید

این دنیای تلخ را

شیرین

ببینم.



پنج و پانزده دقیقه ...


در ساعت پنج و پانزده دقیقه هر عصر

کنار بزرگراه خاطراتم می ایستم

به ساعتم نگاه می کنم

و با خود می گویم

امروز هم

ساعت ِ کار 

به پایان رسید.


مغزم را در کشو میز می گذارم

چراغ رویا را خاموش می کنم

و تا صبح ِ فردا

به رنگِ چشمانت

نمی اندیشم!



تلگراف سی و نه ...



کنار ِ رود ِ دستانت

امن تــَــرین، جای جهان ...



انتظار کوتاه ...


 قرن

انتطار ِکوتاهیست

برای رسیدن

به روزی که

باز

نسیم  ِ نیمروزی

بــوی ِ تو  را  گیرد ...


تناسخ ...



در زندگی آینده

صد ها سال ِ دیگر!

از میان

باران

قاصدک

یاس خوش عطر

هیچکدام را انتخاب نخواهم کرد.

می خواهم

سینه ریزی باشم

با زنجیری نحیف و سرد

بر گردنت.


سینه ریزی

به شکل سنجاقک!

یک امید کوچک ...


به ترانه اعتماد نکن

کلمات، خیانت کار ترین موجوداتند.

احساس واقعی جای دیگریست

زیر خروارها دلهره، نا کامی و ترس.

و تنها یک امید کوچک برای زنده ماندن.

ترانه کردن تو

تنها

برای یک بار دیگر!


شعبده رویا ...



کلاهم

چون شعبده ای ماهرانه

پر از رویا می شود

در شعر های شبانه ام

بعد از هر بار دیدن تو !


وقتی دلتنگ تو ام ...


در دلم

باران می بارد

وقتی دلتنگ تو ام

و

درختان زردآلو

با تاجی از شکوفه

والس می رقصند

در عروسی ماه.


وقتی دلتنگی

دیوارها هم

پنجره های بسته را

محکم تر

در آغوش می کشند...


بزرگترین کشف قرن های آینده ...


دیدن رنگ چشمانت
در اتاقک ماشینی چوبی
زیر تابش خورشید...

انتظار شیرین
دو باره آمدنت
کنار بزرگراهی خوش صدا...
 و
صدای پرپر زدن گنجشککی در سینه ات
وقتی نقاشی بی رنگم را در گلدان شوقت
چال می کردی... 

رویاهای کودکی هستند
که هیچگاه زاده نخواهد شد
تا تفسیر کند
طعم بوسه هایت را
عطر تنت را
برای آنان
که در دویست سال آینده
عاشقت می شوند
و
دانستن رنگ چشمانت
بزرگترین کشف همه قرنشان
خواهد بود!


پارتی ...


پیراهن ِحریرت رو بپـــوش

موهاتو صـــاف کن

گوشواره های صــدفی تو بنداز

با کفش های ِ قرمز ِ ده سانتیت

تو رویام

برقـــص

بچـــرخ

شیــــشه های شـــرابُ

خـــــالی کن ...


رویا ...


کنار رویاهایم

زنی خوابیده

 موهایش سیاه

چشمانش عسلی!

با رویایی

به شیرینی 

رویاهای تو ...


کافهِ خیال ...


دلم کافه نمی خواهد

کافه ها

ساعت هشت

تعطیل می شوند

و گلدان ها و گربه ها و لیوان های تمیز

به خواب می روند.


کافه نمی خواهم

همینجا

کنار شیشه قدی خیالم می نشینم

تا از تو

پُـــر شوم.


این روزها ...


این روزها

بویی به مشامم می رسد

بوی بوسه ای خاموش

بوی اناری که از عطر نبودنت گــُـر گرفته است

بوی خاکِ مهتابی رنگ

وقتی ماه

به اقیانوس ِ چشمانت سفر می کند.


کنار ِ این روزها

در تاریکی مطلق نشسته ام

و گهگاه به تـــو

می انــدیشــــم.


تلگراف سی و هشت ...


وقتی بیست ساله بودی

در معدن ِ ذغال سنگ

کار می کردم!

تو

زیبا بودی

و همه ذغال سنگ های دُنیا

به یک اندازه

سیاه بودند.


عاشقانه زیستن با تو ...


اندامت

شکوه سرزمین پارت

عطر تنت

تاریخ هزار ساله ای نانوشته

دست هایت

کتاب مقدسی ناخوانده

موهایت

شروع و پایان جهان

عمر هزارساله می خواهد

عاشقانه زیستن با تو !


بهار ...


می خواهم این روز زیبا را

با تو قسمت کنم

آفتاب

شکوفه های صورتی و سفید

گذرباد از درز آجرها

و

صدای گنجشکی

که نام تو را

با لهجه ای با شکوه

آواز می کند!


تلگراف سی و هشت ...


به نام رنگ ها یکی اضافه کن؛ نامت را!



پایان


آغوشت

چون دهکده ای تو در تو

پر از کوچه باغ های نامرئی،

میدانک های صبور و

درخچه های سبز قدیمیست.


من

روزها و روزها

نشسته بر باروی آن دژ بلند

چشم به راه

تا خاموش شوم

با طوفانی

میان آن کوچه ها

میان آن میدانگاه

زیر سایه درخچه ای قدیمی...


تلگراف سی و هفت ...


یادم باشد روزی

تو را به جُرم "مهربانی"

در خواب هایم زندانی کنم ...!

نامه چهارم به درویش بانو ...


در اتاقم نشسته ام، پُشت همان پنجره ی رو به حیاط. این روزها زیاد این جا می نشینم. این چند روز، طولانی ترین راهی که رفته ام تا درخت انار بوده است، درست نزدیکِ آن مویِ پیرِ چند ساله. این روزها بیشتر نقاشی می کنم. باد هم که زیاد می آید؛ در جانم، در دالون های تاریکِ وجودم، بادِ خوش عطریست، باد قهوه ای گلداریست، درست مثل همان پیراهن قهوه ای تو. گُلدار و لطیف.

     صبحی نقاشی می کردم، صدای دوره گردی کوچه را شخم زد، از جا پریدم! بیچاره ورود ممنوع پرتقال می فروخت. وانتِ سفیدِ غمناکی داشت. به مادر گفتم:«روزگار غریبیست؛ در فصلِ هندوانه، پرتقال می فروشند، در فصلِ انار، هندوانه. همین روزها مجبور می شویم در تقویم هایمان، برای هر ماه نام مُستعاری هم بگذاریم؛ مثلا به آذر بگوییم آب نبات، به شهریور بگوییم مداد تراش و به مِهر بگوییم، نامادری».

    پیراهنم را که بوی سَم و سُمباده می دهد، از تن در می آورم. بوی سَم از درختان بَر لِباسَم نشسته، بوی سُمباده از روحم است؛ دارم روحم را سُمباده می زنم. سُمباده صَبر، سُمباده ترحم.
 
    هنوز صدای مرد دوره گرد دیوارها را می خراشد، به کوچه نگاه می کنم و با خودم می گویم: «کسی چه می داند شاید روزی در کوچه های تهران، دوباره صدای باد و عطر بابونه بپیچد و در هر محله چند جوب باشد و در هر جوب آب روان».

    می دانی درویش بانو، این روزها کمتر از خانه بیرون می روم اما اگر بروم، بیشتر دوچرخه سواری می  کنم. از این بام به آن خَرپُشتک، از این دیوار به آن دیوار. امروز فکر کردم بهتر است به بساز و بفروش  های شهرمان گوشزد کنیم؛ هِــره دیــوار ها را ضخیم تر بسازند، با این پشتِ بام های تا به تا و این دیوار های نازکِ کاغذی، دوچرخه سواری که سهل است، پیاده روی هم دشوار شده است.

     امروز تمام بام ها را یکی پس از دیگری پیمودم، از هزاران دیش و آنتن و ناودان گذشتم تا به پشتِ بام خانه شما رسیدم. چند میدان و یک بلوار عریض، راهم را دشوار تر کرده بود. تازه از آن بالا، از روی خَرپُشتک های تا به تا سخت می شود نشانی خانه ها را پیدا کرد. آخر آن بالا که مثل این پایین  تر ها نیست. آن بالاها ناودان و خَرپُشتک ها که اسم ندارند؛ نه درختی نه نشانه ای! نه حتی رَدِ پایی. می  دانی آن بالا همینکه دیوارها را تک چرخ بزنی و سیم های برق را یکی در میان بپری و سَرت به زنجیرِ چرخ دیگران، گیر نکند باید کُلاهت را بیاندازی بالا! در هیچ کجای دنیا، آسمانِ هیچ شهری، این همه دوچرخه سوار ندارد. آسمانِ تهران پُر از دوچرخه سوارانیست که عاشقانه هوای شهر را رکاب می زنند. در این شهر، کوچه به کوچه، بام به بام صدای به هم خوردن زنجیر و چرخ ورکاب است.

     تهران، عاشقانه ترین شهر ِ جهان، پایتخت معشوقه های پُــر خطر، شهر پروانه های افلیج، دیوارهای کاغذی و دوره گردهای بی حوصله است. اینجا شهرِ عشاق پَرنده، شهرِ باد های قهوه ای گُلدار است.

پی نوشت نقره ای:
به پُشتِ سَرت نگاه می کنم،
کاروانِ موهای سیاهت
لَخت چون قطاری
بر شانه هایت، می تازند 
و سوتِ خنده هایت، تونل خاطراتم را می شکافد.
چند تارِ موی سپید،
درست بالای پیشانیت،
مرا به یاد قوی زیبایی می اندازد که بر پهنه دریاچه می خرامد و چشمانش

فاخر ترین زُمرد جهان است.


تا ماه تولدت هفت ما دیگر مانده است.
با اولین قطار
از تو دورتر خواهم شد...!
تولد امسالت، مبارک تر باد.

 

بدون شرح ده ...




طراحی با ماژیک روی مقوا: سیامک جمشیدی زاده ، یزد



نامه سوم به درویش بانو




صبــح به خیــر درویــش بانو

ساعت هفت صبح نمی دونم چندم فروردین ماه بهار سال یک هزار و سیصد و شصت و دو. اتوبوس داخلی، جاده ی کرمان یزد، هوا هشت درجه زیر تنهایی، رطوبت مرتب، حال ما خوش، آسمان کویری؛ آبــی مظـــلوم. خورشید خواب آلود، باد حیران، آفتاب نمناک.

دسته ای بنفشه زرد آستین بزرگراه را چین داده است. بهار قلمرو اش را فرسنگها گشوده و خاک بوی تبرک می دهد. در کویر باران کم می بارد اما اگر ببارد عاشقانه می بارد. عاشقانه واژه مهربانیست؛ اگر عاشقانه چای داغ بنوشی، دهنت نمی سوزد. اگر عاشــقانه گندم بکاری بارور می شوی. یادم باشد روزی عاشقانه تنها شوم.

صبحی کودکی باد را ملاقات کردم، زیر پنجره ای، کنار دیوار کاهـــگلی، پیچ کوچه را در آغــــــــــوش گرفته بود، آواز نمی خواند، بیشتر نــاله ای کودکانه بود، سردش بود، هیــچ درختی در آن اطـراف گرمش نمی کرد. باد پای اجاق درخت گرم می شود؛ ســرو باشد بهتر، ســبز باشد گرمتر، ابر باشد کمتر ...

راستی کودکی های باد سراغ تو را هم گرفت، در سکوت نگاهش کردم، خندید، راهی شدم، چشمان سردش را بست، دلــم برایت نازک تر شد، عاشــقانه یادت کردم. دلم عاشــقانه تنها شد!

پی نوشت کویری:

بـــاد از مــــیان خـــــارزار می گــــذرد

شنـــها میـــان بـــوته ها می رقصنــد

آســـمان در چشــم تو دانه می کـارد

و تو صد ها درخت صبور از من فاصله داری ...


طراحی : سیامک جمشیدی زاده، ماژیک و مداد شمعی بر روی مقوا 23X23 سانتیمتر


نامه دوم به درویش بانو



توی کافه نشسته ام، همین نزدیکی های تو، همینجا، وسط همین شهر، لا به لای همین خیابانها. تنها چندین چراغ قرمز، چندین تُن آسفالت و قیر با تو فاصله دارم.
رومیزی این کافه راه راه است، نه ! چهار خانه راه راه است یا نه راه راه چهارخانه است ... چمی دانم، کمی گیج شده ام، این روزها کمی زیاد گیج می شوم و به همین دلیل ساده، کمتر از تو می نویسم... این روزها بیشتر تو را تجسم می کنم، بیشتر تو را در خود شکل می دهم، بیشتر تو را تصور می کنم... با لکه های قهوه در استکان، با دانه های ریز کنجد ته سفره صبحانه، با خاکستر سیگار، با نوک بینی ام روی شیشه یخ کرده و غبار گرفته ... به هر بهانه ای ... به هر ترفندی تو را تصویر می کنم.
این روزها هر بار که می آیم تو را نقاشی کنم، باران دبشی می بارد و کف اتاقم را آب بَر می دارد، آنقدر که مجبور می شوم مانند شالیکارها پاچه های شلوارم را لوله کنم و تو را در کف اتاقم نشا بزنم و تا ظهر نشده دروات کنم و تو هر بار با اخم همیشگی ات (البته این روزها بیشتر - اخم را می گویم) طوری به پنجره زل می زنی که انگار اصلا مرا نمی شناسی، اصلا مرا نمی بینی و فقط هر چند روز یکبار با همان اخم، با همان نگاه، یک سئوال تکراری و همیشگی را می پرسی... و هر بار بی آنکه منتظر جوابم بمانی پیراهن قهوه ای ات را به تن می کنی، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را می پوشی، روسری گلدار سبزت را گره محکمی می زنی و گوشواره های نا مرئیت را لای موهایت پنهان می کنی و هنوز کوله ات را بر نداشتی در اتاقم گم می شوی. آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم ساعت ها لا به لای کتاب هایم، میان کاغذ و قلم هایم حتی پشت کتابخانه ام دنبالت بگردم... آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم همه اتوبوس ها، همه جوراب بالای زانو فروشی های شهر را به دنبالت بگردم... به دنبالت بدوم... به دنبالت بخوانم... به دنبالت برقصم... به دنبالت فریاد شوم ...  تشنه شوم... به دنبالت نجوا شوم... به دنبالت آه شوم...  آتش شوم ... دود شوم ... خواهش شوم و تو لحظه ای بعد پیدا شوی، به آسانی! لای پر شالگردنم.
برای همین، تابستان را بیشتر دوست دارم، هوا که گرم می شود بی شالگردن و کلاه، تو هیچ وقت گم نمی شوی، تنها کافیست دستم را به پیشانی ام بزنم، تو همیشه همانجا با منی...
از تو چه پنهان، این فصل خوبی دیگری هم دارد. در تابستان تو دیگر مجبور نیستی بلوز یقه دار صورتی و خاکستریت را بپوشی! تابستان ها باد فراوان می آید و خاصیت باد این است که از میان موهایت می گذرد، بالای جناق سینه ات اوج می گیرد و شاپرک هواسم را  به پرواز در می آورد، درست تا قله آن خال سیاه.

دیگر باید بروم، دارند کافه را تعطیل می کنند، صورت حساب را هم آورده اند ... یک قهوه... یک سیگار از میز همسایه، یک چای با لیمو، کمی دلتنگی... این آخری را به حساب تو خوردم. یادم باشد روزی حساب همه دلتنگی هایم را با تو صاف کنم تا آنروز پیراهن قهوه ای ات را بر تن کن، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را بپوش، روسری گلدار سبزت را گره محکمی بزن و باد را میان سینه هایت حبس کن... شاید در نامه بعدی جواب آن سئوال همیشگیت را بنویسم ...

تهران - کافه گودو میز شماره دوازده - ساعت: هشت دقیقه به عصر

منتظر نامه سوم باش...

نامه اول به درویش بانو



صبح به خیر درویش بانو

این اولین نامه پنهانی من به تو است. اولین نامه محرمانه شاید که هیچکس قرار نیست آنرا بخواند؛ جز تو و من و این کیبورد نیمه جان و این لیوان یخ کرده چای و این دیوان حافظ به روایت کیارستمی و این مونیتور به جا مانده از اولین نسل نمایشگران نا فلت و این پنجره های بی حیا که هر روز انتظار آمدنت را می کشند.

می دانی آدم بعضی وقت ها بدون فکر عاشق می شود، اما وقتی شد دلش می خواهد به هر قیمتی عاشق بماند. خودش را به هر دری می زند، خودش را له می کند، مثل تکه های هویج روی سالاد خودش را خورد می کند، تا بماند. انگار وقتی عاشق می شوی نیروی نجات هستی در وجودت دمیده می شود، انگار آفرینش با تو کاری می کند که برای همه سختی ها ب کمپلکس جادویی در وجودت تزریق شود و از آسمان باران سرنگ می بارد؛ هزاران سرنگ ویتامین سرزندگی. هزاران سی سی آب انار داغ سرزندگی. هزاران لیتر شراب ناب، همان شراب تلخ و  معروف و همیشگی.

راستش نمی دانم چرا هر چه به آخر عمرم نزدیک تر می شوم دلم می خواد عاشقترت بمانم. هر صبح در لیوان شیرم چند تکه از نامت را می ریزم و با قاشق خوب بهم می زنم، می گویند برای خس خس سینه معجزه می کند. هوا که سرد هست این آلودگی هوا هم حال آدم را بدتر می کند. سیگار هم که نمی کشم  بگویم از نیکوتین مهربان است، یعنی از آخرین بار که بی هم ودکا خوردیم، نکشیده ام. آخرین بار که یادت هست تو مسافر بودی و من هر شب لب و عروقم را تر می کردم و سیگارکی را دود می کردم و گریه... اصلا ... به هیچ عنوان ... حتی یک شب ... حتی یک بار ... اصلا !

از آن شب راه بهتری پیدا کرده ام؛  نه دیگر سیگار می نوشم نه ودکا می کشم، از آن شب خودم را به ابلهی زده ام. ابلهی نه برای ریه بد است، نه سرطان می آورد. تازه کبد آدم را هم خراب نمی کند.  نه اینکه دیگر عاشقت نباشم، حالا ابلهانه تو را دوست می دارم، می دانم که از آخر این ماجرا چیزی در نمی آید اما ابلهانه تو را می پرستم. هر روز تو را می نوشم؛ در تاکسی، در کتاب فروشی،  با فنجان قهوه ای  که هر صبح راس ساعت ده با مادرم می نوشم. در لابه لای کتاب هایم تو را می خوانم، لا به لای لباس هایم تو را می پوشم، تو را با کلاه، با رنگ پلیور با جوراب هایم سِت می کنم و هر بار که مقابل آینه می ایستم؛ اندام تو را برای هزارمین بار می ستایم. با آنکه به خودم ، به تو و به همه دنیا قول داده ام که دیگر به رویم نیاورم اما بدان، تو را ابلهانه می ستایم.

پانویس نامه یک: این روزا از بس به تو فکر کردم، لباس هام بوی تو رو گرفته، می رم با لباس هام دوش بگیرم؛ شاید بتونم ابلهانه ترین رویایم رو همونجا بشورم، همونجا جا بگذارم. وقتی خوب عریان شدم از حمام بیرون می ام، چند حبه از نامت رو تو چایم می ریزم و مقابل پنجره می نشینم و نامه بعدی را می نویسم. منتظر نامه دوم باش...