و اینبار هم شاید!

 

همیشه از آن می ترسیدم، سَفر! آدم را هوایی می‌کند ...

و اینبار هم شاید!

 

 (نامه‌ای به یک مسافر )

به دانوب آبی،به جنگل‌ها، به سنجاقک‌ها، يادِ مرا برسان.

آنجا كه رسيدي ...محبوبه‌ی‌ شبی که در موهایت پنهان کرده‌ام را به باد بسپار. برای خودت بهترین شال آن حوالی را بخر. هر صبح شعر "قاصدک و سبلانک" را با صدای بلند برایم بخوان، من می‌شنوم... خیالت راحت. آنجا اطلسی هم هست؟ باران هم دارند لابد! مواظب دست‌هایت باش ... بارانشان بي‌رحم‌تر است. بستنی  یادت نرود؟ آخ داشت یادم می‌رفت ... "بوی پیراهنت"، این یکی را با خود نبر. در چمدان هم كه جا نمي‌شود ... فکر من هم باش آخر، این یکی كه به ما می‌رسد؟!!  شوخ چشمی‌هایت را هم با خود ببر، من به آنها احتیاجی ندارم، یعنی دیگر احتیاجی ندارم. یادت باشد با صدای بلند بخند، آنجا کسی آن را عیب نمی‌داند ... به زندگی، به عشق، به خاطرات، به نامهربانی‌های این روزها بخند. به شاپرک‌ها انعام بده، بگذار برایت باشکوه تر پرواز کنند. با مردی که برایت گیلاس شراب می‌آورد، مهربان باش، او در حال كار روزانه است و با لبخند تو خستگي‌اش را از ياد مي‌برد. از هجوم سرخوشی‌ها لذت ببر و چون كودكان حرف مادرانه هيچ كسي را گوش نكن... تا مي‌تواني جواني كن و خوش بگذران ... فقط دست ملایم باد را رها نکن، مبادا که گم شوی... مگر جز تو، من گم کرده دیگری دارم؟ صبح ها زود از خواب بیدار شو ... مواظب باش از اتوبوس جا نمانی ...  به ابرهایشان خیره نشو، نمی‌خواهم تو را برای هميشه آنجا نگه دارند؛ ( اين يك باور خرافاتي بسيار قويست ...) "ابرها هر چه بخواهند، همان اتفاق می افتد".اگر برنگشتي خودت را ملامت نكن، دنیا بزرگتر از این حرف‌هاست.( اگر چه بدون تو كوچك و شايد هيچ). دلم برايت تنگ مي‌شود ... دوستت دارم بعضي وقت‌ها مزه بيشتري دارد ... مثل لحظه آغاز يك سفر ... همان كه هميشه از آن مي‌ترسيدم... آدم را هوايي مي‌كرد ... و اينبار هم شايد...!

     

تلگراف سی و سه ...

 

       

                       کبوتر لبانت ... آشیانه نمی‌خواهد؟

 

...Self Portrait

 

    

به یک روز ِ آهنی دیگر رسیده‌ام،

به یک نفس ِ هزار تُنی

که از بازمانده این روزها، بر شانه‌ها‌ي عمرم سنگینی مي‌کند.

یادم رفته است کدام درخت خانه‌ي چوبی کودکیم را بلعیده است!

و یادم نیست چرا برای ایران، "وطن نوزادیم" جان داده‌ام. 

شهید که می‌شوی، احساس خوشایندیست...!

دیگر کسی با قاشق قضاوت بر مزارت، ماست مالیت نمی‌کند.

باران می‌خواهم،

یک دیگ بزرگ آهنی باران...

تا همه آرزوهایم را با سبزی فراوان ، آش کنم.

در این دست و پا زدن‌ها

اگر چیزی از من ماند

آن را برایت نقاشی می‌کنم...

تا آن روز

لب‌هايت را از گونه‌هایم برندار...

"تو را خواستن" ... تنها گناهِ من نبود!