مبارک است ...
بر صفحه کاغذ، هر بار که پدیدار می شوی
سه نقطه می گذارم و می نویسم :

بر صفحه کاغذ، هر بار که پدیدار می شوی
سه نقطه می گذارم و می نویسم :


پی نوشت نقره ای : باران خوشی بود؛ پر برکت ... مثل یاد تو .
خوشحال که هستم، آنگاهست که در رویایم هستی ...
به یادت که هستم، آنگاهست که غمگینم ...
تنهایی من، یعنی روزی تو بوده ای ...
وقتی تو هستی ...
آنگاهست که هرگز باز نمی گردد ...
.
.
.
جنون آرام ...
آن روز است، که فراموشم کرده باشی ...
فراموش گشتن از فراموش کردن ، کشنده تر است ... !
اگر روزی آمدی و نبودم؛ بیشتر از من، خودت را خواهی یافت. اینجا ......... در وجودم !
بی کرانه ی بی باک است ... انگار
هرم سراب است ... انگار
حال خوب چشمانت؛شراب ناب است ... انگار
جانکم؛
قصه نگاهت؛
جادوی ماه است ... انگار
در آغوش نقاشی هایم گم می شوی،
در میان خط خطی هایم، می غلطی.
تو را هر چه بیشتر محو می کنم در تبسم هایم،
جان تازه می گیری،
و بزرگ می شوی
در زاد روز شعر هایم؛
در سطر سطر شب هایم.
اگر اینها همه تو نیستی ...
بگو چگونه پایانت دهم.
تا سلاخانه رویاهایم، کمتر از یک نفس راه باقیست،
این آخرین قدم را تو بگو ............... چگونه بردارم ...؟

در نقاشی هایم عاشقانه فراموشت می کنم ... هر لحظه؛ هر روز ... !
نقاشی : سیامک جمشیدی زاده ، 120*90 سانتی متر، ترکیب مواد روی مقوا

خسرو : سیامک، گلی جونو سه تومن ازت می خرم ...
سیامک: ... می دونی من با این چقدر خاطره دارم ... ؟
خسرو: ... خوب؛ با خاطراتش سه و پونصد ...
پی نوشت نقره ای: این دیالوگ در خیابان کریمخان، بیست و پنجم خرداد، با موزیک متن " فرشته پاک" با صدای سیامک عباسی خوانده شود ...
عکس گلی جون : خسرو پرخیده
وقتی هستی
چشم هایم را می دوزم به جایی
که دیدنت مرا به خود مشغول نکند.می خواهمت
نه برای دیدن
می خواهمت
نه برای شنیدن.
تو فقط باش
این یعنی همه من ...

" اثر هنری؛ تجربه زیست شده است ..."
ترانه اولین آهنگ از آلبوم " بوی خوش وصل" با صدای زیبای مهسا وحدت
... به من گــفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن
سایهها رویا با بــوی گلها
پنجهها در گیسو، عطر شب بو
بلبلی میخواند سایــهای میماند، مست و تنها ...
گرمی جان تو، با نفسها
ابر بارانزا شب، بوی دریا
در قدمهای پا، در وصال رویا
گردش ماهیها، بوسه ماه ...
پی نوشت نقره ای: استاد ابراهیم جعفری؛ آن روزها که به ما نقاش شدن و دیدن از دریچه کوچک قلبمان را می آموختی، می دانستیم که شعر همه آن چیزیست که آن را تخیل خلاق می نامیم. امروز پس از سال ها با ترانه ای به ما آموختی: پلکان بلند کلمات می توانند ما را به طبقات دیگری از این دنیا؛ یعنی رویا ببرند؛ به خاطر سرودن ترانه ای که ما را عاشق تر کرد، به ما آرامش داد و لطافت حریر رویا را به ما یاد آور شد؛ از شما سپاسگزاریم و هرگز از یاد نخواهیم برد که جادوی کلمات می توانند دنیای سخت و لحظه های سنگین زندگی را هموار تر کنند.
از کلاس های آن روز دانشکده تا بلندگوی امروز آتلیه ام؛ همچنان عاشقانه می آموزم از شما.
سرافراز و پیروز باشید.
صبحی که از خواب پاشدم، کت و شلوار سفید بچگی ها مو پوشیدم و چتر قرمز رویاهامو برداشتم، رفتم ته کوچه بن بستمون واستادم؛ با خودم گفتم تا من مثل بازیه "گردو شکستم..." راه برم و برسم سر کوچه، تو اومدی ... شروع کردم، گردو شکستم ... گردو شکستم ... همچی که نزدیکای سر کوچه رسیدم، صدای قیژ ترمز یه ماشین اومد، سرم و بالا کردم دیدم یه تاکسی زرد سر کوچه ایستاد؛ تو با اون پیراهن آبی آسمونیت، یه چمدون چوبی که دکمه های طلایی گنده داشت و دستکش های سفید تور دوزی شده؛ ازش پیاده شدی. به سمت من اومدی، کفشاتو در آوردی و دست منو گرفتی، پاورچین پاورچین قدم برداشتیم تا به اولین لکه ابر رسیدیم، از اون بالا درختای کاج خونمون، گلدونای شمع دونی، تیرای چراغ برق کوچه، حتی قفس کبوترای همسایه، اندازه دونه های زیره، ریز شده بودن. بعد تو گفتی اینقدر اینجا منتظر می مونیم تا شب بشه ...
شب شد؛ اولین چراغ یه خونه روشن شد، اولین ستاره سوتک زد، باد می وزید و چتر قرمزمو هی می برد سمت اون یکی لکه ابره، همینطوری که محکم چترمو چسبیده بودم تو چمدون چوبیتو باز کردی، توش پر از کاغذای کوچیک و بزرگ بود. ازت پرسیدم: اینا چیین ...؟
با غرور گفتی: همه شعرایی که برام نوشتی ...
گفتم: می خوای چی کار کنی باهاشون ...؟گفتی: اینقدر صبر می کنیم تا همه آدما به خواب برن ... بعد می ریم یه ابر بالاتر، روی پله های شب می شینیم، این کاغذا رو مثل برف، ریز ریز می کنیم، می ریزیم رو سر شهر. فردا صبح همه کوچه ها و خیابونا سفید می شن ...اونوقت وقتی مردم شهر میان تو کوچه ها، همینطور که دارن پاورچین پاورچین راه میرن شعرای تو رو می خونن و حواسشون هست که پا نذارن رو کلمه ها، تا نکنه شعرات آب بشن ...
این روزها وقتی یادت میوفتم؛ یه لبخند چند میلیمتری بی اختیار میشینه رو لبام. قابای عکس رو دیوار شکوفه می کنن، هر بار دو تا، صورتی کم رنگ و کنار نزدیک ترین درخت، دو تا پروانه سفید پر می زنن ...
بعضی وقت ها فکر می کنم خیالاتی شدم، از آدم های اون حوالی می پرسم:
ببخشید، شما هم اون شاپرکا رو می بیننین ... ؟
.
.
.
عجیبه ؛ اونا چشماشون ضعیفه ... اونوقت منو مسخره می کنن ... !
آدمام، آدمای اون حوالی قدیم ...
دارم می رم پست خونه؛ همه خوبی های دنیا رو برات پست کنم ...
چیز دیگه ای احتیاج نداری، زیبا؟

روز به سرخی گرایید
شب ناپیدا ، پیدا شدعطر سیاهی در کوچه ها پیچید.
پرستو از لانه بیرون زدآسمان را ربسه پرواز کشید
مهتاب را در آغوش گرفتبوسه ای بر اندام ماه زد ...
عکس : سینا صفاهانی زاده

کوچه را جارو می زدم،
بوی خاک و خاطره هوا را پر کرده بود
پاشنه کفش سفیدت را پیدا کردم
میان غبار و بغض و تردید، گم شده بود.
کوچه را چرخی زدم
عطر نفست آجر ها را ارغوانی کرده بود.
جارو را آتش زدم
خاکروبه را با آواز چلچله ای شستشو دادم.
یادم آمد آخرین بار که به کوچه مان آمدی
پابرهنه بودی و مادیان های سفیدی از کشتزار دامنت بیرون می آمدند.
ساعت از هشت گذشته است و من باید جواب نامه های نیامده را بدهم.
پس پنجره را می بندم،
شیشه ها را با ودکای ناب و پنبه تمیز، پاک می کنم
و با خود عهد می بندم، دیگر هیچ وقت کوچه را جارو نزنم
جارو ها اغوا گرند و حسود
آن ها راز هایمان را بر ملا می کنند.
پاشنه کفشت را مقابل آیینه می گذارم
بوی خاک نم زده می آید از دور
این یعنی ابرها به ما نزدیکند
و قرار است به زودی بهار بیاید.
خاکستر جارو را در ظرف بلوری می ریزم
سفره هفت سین سینه ام
برای این ظرف عزیز، جا دارد هنوز ...
تصویر سازی : سیامک جمشیدی زاده
خوشه نگاهت
کبوتران بی شمار ترانه را سیراب می کند.
گرمای لب هایت
دشت ها را آفتاب است؛
برای همیشه و هر روز.
مرا در نجوای سینه ات باز پنهان کن؛
بگذار با فواره اندامت
به آسمان نزدیک تر شوم ...
پی نوشت نقره ای : خدایا آفتاب را از آسمان قصه هایمان نگیر ...
صبحی از فرودگاه ... بر می گشتم، تمام مسیر اندام عریانش مقابل چشمانم بود. خط شانه هایش نگاهم را می دزدید؛ پیشانی بلندش آفتاب را می درید، شنل خاکستری صبح روی بازوانش بود؛ زیر لب به من می خندید؛ سیل گیسوانش به افق و افق به طلوع منتهی می شد؛ با ناز غریبی در وجودم می رقصید ...
دماوند زیبا؛ تمام راه آنجا بود. اشک در چشمانم غلتید. از بازگشتم به سفری که هرگز نرفته بودم، به خود بالیدم و با آوایی تمام راه خواندم و خواندم:
اینجا سرای من است، هر مشت خاکش همه جان من است؛ اینجا ایران من است ...
سر زلف بارون ، بوی مو های تو داره ...