مبارک است ...





بر صفحه کاغذ، هر بار که پدیدار می شوی

سه نقطه می گذارم و می نویسم :






تلگراف پانزده ...










پی نوشت نقره ای : باران خوشی بود؛ پر برکت ... مثل یاد تو .





جهت اطلاع شانزده ...








خوشحال که هستم، آنگاهست که در رویایم هستی  ...

به یادت که هستم، آنگاهست که غمگینم ...

تنهایی من، یعنی روزی تو بوده ای ...

وقتی تو هستی ...

آنگاهست که هرگز باز نمی گردد ...

.

.

.

جنون آرام ...

آن روز است، که فراموشم کرده باشی ...







...











فراموش  گشتن  از  فراموش  کردن ،  کشنده  تر  است    ...   !












تلگراف چهارده ...


اگر روزی آمدی و نبودم؛ بیشتر از من، خودت را خواهی یافت. اینجا ......... در وجودم !



ترانه ای برای مانیوش، پرنده پاییزی خواب هایم ...



بی کرانه ی بی باک است ...  انگار

 هرم سراب است  ...  انگار

حال خوب چشمانت؛

شراب ناب است ...  انگار

جانکم؛

قصه نگاهت؛

جادوی ماه است  ...  انگار


پایان نزدیک ...



در آغوش نقاشی هایم گم می شوی،

در میان خط خطی هایم، می غلطی.

تو را هر چه بیشتر محو می کنم در تبسم هایم،

جان تازه می گیری،

و بزرگ می شوی

در زاد روز شعر هایم؛

در سطر سطر شب هایم.


اگر اینها همه تو نیستی ...

بگو چگونه پایانت دهم.

تا سلاخانه رویاهایم، کمتر از یک نفس راه باقیست،

این آخرین قدم را تو بگو ............... چگونه بردارم ...؟


جهت اطلاع پانزده ...



در نقاشی هایم عاشقانه فراموشت می کنم ... هر لحظه؛ هر روز ... !


نقاشی : سیامک جمشیدی زاده ، 120*90 سانتی متر، ترکیب مواد روی مقوا



گلی جون ...



خسرو : سیامک، گلی جونو سه تومن ازت می خرم ...

سیامک: ... می دونی من با این چقدر خاطره دارم ... ؟

خسرو: ... خوب؛ با خاطراتش سه و پونصد ...


پی نوشت نقره ای: این دیالوگ در خیابان کریمخان، بیست و پنجم خرداد، با موزیک متن " فرشته پاک" با صدای سیامک عباسی خوانده شود ...

عکس  گلی جون  : خسرو پرخیده


وقتی هستی ...

وقتی هستی
چشم هایم را می دوزم به جایی
که دیدنت مرا به خود مشغول نکند.

می خواهمت
نه برای دیدن
می خواهمت
نه برای شنیدن.

تو فقط باش
این یعنی همه من  ...


جهت اطلاع چهارده ...



به بهانه ترانه آلبوم "بوی خوش وصل" اثر استاد محمد ابراهیم جعفری به ایشان زنگ زدم، با لطف زیاد از تجربه ترانه سرایی شان برایم حرف زدند و گفتند بعضی از این جمله ها تجربه های شخص دوران کودکی شان است، مثل" بزن غلتی اطلسی ها را ..." و  اینکه بعضی از این ترانه ها به صورت آنی در همان لحظه خلق اثر در کنار خواننده و ساز ها سروده شده اند و ایشان اذعان داشتند همه حس و حال  این کلمات و همچنین ترانه های تصنیف های " سیما بینا " را از نقاشی دارند؛  این تصاویر هستند که کلمات را راهبری می کنند، تصاویر خاطرات کودکی، تصاویر ابرهای پشت شیشه هواپیما و یا تجربه های ریز و درشت عاشقی ها، عاشقانه زیستن ها ...

استاد حرف های صمیمی و خاطرات ترد و شیرین را با یک جمله به پایان رساند؛ درسی که هرگز نباید فراموشش کنیم :

" اثر هنری؛  تجربه زیست شده است ..."


 ترانه اولین آهنگ از آلبوم " بوی خوش وصل" با صدای زیبای مهسا وحدت


... به من گــفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن

سایه‌ها رویا با بــوی گل‌ها

که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگی‌ها بر لب

پنجه‌ها در گیسو، عطر شب ‌بو

بزن غلتی اطلســـی‌ها را برگ افرا در باغ رویاها

بلبلی می‌خواند سایــه‌ای می‌ماند، مست و تنها ...


نگاه تو، شـــکوه‌ی آه تو، هرم دستان تو

گرمی جان تو، با نفس‌ها

به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن

ابر باران‌زا شب، بوی دریا

به ساحل‌ها، موج بی‌تابی را

در قدم‌های پا، در وصال رویا

گردش ماهی‌ها، بوسه ماه ...


پی نوشت نقره ای: استاد ابراهیم جعفری؛ آن روزها که به ما نقاش شدن و  دیدن از دریچه  کوچک  قلبمان  را می آموختی، می دانستیم که شعر همه آن چیزیست که  آن را تخیل خلاق می نامیم. امروز  پس از  سال ها با ترانه ای به ما آموختی: پلکان بلند کلمات می توانند ما را به طبقات دیگری از این دنیا؛ یعنی رویا ببرند؛ به خاطر سرودن ترانه ای که ما را عاشق تر کرد، به ما آرامش داد و لطافت حریر رویا را به ما یاد آور شد؛ از شما سپاسگزاریم و هرگز از یاد نخواهیم برد که جادوی کلمات می توانند دنیای سخت و لحظه های سنگین زندگی را هموار تر کنند.

از کلاس های آن روز دانشکده تا بلندگوی امروز آتلیه ام؛ همچنان عاشقانه می آموزم از شما.

سرافراز و پیروز باشید.


هزیان دو ...


    صبحی که از خواب پاشدم، کت و شلوار سفید بچگی ها مو پوشیدم و چتر قرمز رویاهامو برداشتم، رفتم ته کوچه بن بستمون واستادم؛ با خودم گفتم تا من مثل بازیه "گردو شکستم..." راه برم و برسم سر کوچه، تو اومدی ... شروع کردم، گردو شکستم ... گردو شکستم ... همچی که نزدیکای سر کوچه رسیدم، صدای قیژ ترمز یه ماشین اومد، سرم و بالا کردم دیدم یه تاکسی زرد سر کوچه ایستاد؛ تو با اون پیراهن آبی آسمونیت، یه چمدون چوبی که دکمه های طلایی گنده داشت و دستکش های سفید تور دوزی شده؛ ازش پیاده شدی. به سمت من اومدی، کفشاتو در آوردی و دست منو گرفتی، پاورچین پاورچین قدم برداشتیم تا به اولین لکه  ابر رسیدیم، از اون بالا درختای کاج خونمون، گلدونای شمع دونی، تیرای چراغ برق کوچه، حتی قفس کبوترای همسایه، اندازه دونه های زیره، ریز شده بودن. بعد تو گفتی اینقدر اینجا منتظر می مونیم تا شب بشه ...

    شب شد؛ اولین چراغ یه خونه روشن شد، اولین ستاره سوتک زد، باد می وزید و چتر قرمزمو هی می برد سمت اون یکی لکه ابره، همینطوری که محکم چترمو چسبیده بودم تو چمدون چوبیتو باز کردی، توش پر از کاغذای کوچیک و بزرگ بود. ازت پرسیدم: اینا چیین ...؟
با غرور گفتی: همه شعرایی که برام نوشتی  ...
گفتم: می خوای چی کار کنی باهاشون ...؟
گفتی: اینقدر صبر می کنیم تا همه آدما به خواب برن ... بعد می ریم یه ابر بالاتر، روی پله های شب می شینیم، این کاغذا رو مثل برف، ریز ریز می کنیم، می ریزیم رو سر شهر. فردا صبح همه کوچه ها و خیابونا سفید می شن ...

 اونوقت وقتی مردم شهر میان تو کوچه ها، همینطور که دارن پاورچین پاورچین راه میرن شعرای تو رو می خونن و حواسشون هست که پا نذارن رو کلمه ها، تا نکنه شعرات آب بشن ...
     


جهت اطلاع سیزده ...




جهت اطلاع دوازده ...


    این روزها وقتی یادت میوفتم؛ یه لبخند چند میلیمتری بی اختیار میشینه رو لبام. قابای عکس رو دیوار شکوفه می کنن، هر بار دو تا، صورتی کم رنگ و کنار نزدیک ترین درخت، دو تا پروانه سفید پر می زنن ...

بعضی وقت ها فکر می کنم خیالاتی شدم، از آدم های اون حوالی می پرسم:

ببخشید، شما هم اون شاپرکا رو می بیننین ... ؟

.

.

.

عجیبه ؛ اونا چشماشون ضعیفه ... اونوقت منو مسخره می کنن ... !

آدمام، آدمای اون حوالی قدیم ...


تلگراف سیزدهم ...


دارم می رم پست خونه؛ همه خوبی های دنیا رو برات پست کنم ...

چیز دیگه ای احتیاج نداری، زیبا؟


بوسه بر ماه ...



روز به سرخی گرایید

شب ناپیدا ، پیدا شد

عطر سیاهی در کوچه ها پیچید.

 پرستو از لانه بیرون زد

 آسمان را ربسه پرواز کشید

 مهتاب را در آغوش گرفت

 بوسه ای بر اندام ماه زد ...


عکس : سینا صفاهانی زاده 

خاک و خاطره ...


کوچه را جارو می زدم،

بوی خاک و خاطره هوا را پر کرده بود

پاشنه کفش سفیدت را پیدا کردم

میان غبار و بغض و تردید، گم شده بود.

کوچه را چرخی زدم

عطر نفست آجر ها را ارغوانی کرده بود.

جارو را آتش زدم 

خاکروبه را با آواز چلچله ای شستشو دادم.

یادم آمد آخرین بار که به کوچه مان آمدی

پابرهنه بودی و مادیان های سفیدی از کشتزار دامنت بیرون می آمدند. 

ساعت از هشت گذشته است و من باید جواب نامه های نیامده را بدهم.

 پس پنجره را می بندم،

شیشه ها را با ودکای ناب و پنبه تمیز، پاک می کنم

و با خود عهد می بندم، دیگر هیچ وقت کوچه را جارو نزنم

جارو ها اغوا گرند و حسود

آن ها راز هایمان را بر ملا می کنند.


پاشنه کفشت را مقابل آیینه می گذارم

بوی خاک نم زده می آید از دور

این یعنی ابرها به ما نزدیکند

و قرار است به زودی بهار بیاید.

خاکستر جارو را در ظرف بلوری می ریزم

سفره هفت سین سینه ام

برای این ظرف عزیز، جا دارد هنوز  ...


تصویر سازی : سیامک جمشیدی زاده 


تلگراف دوازده ...


نامه ای در باد ...


خوشه نگاهت

کبوتران بی شمار ترانه را سیراب می کند.

گرمای لب هایت

دشت ها را آفتاب است؛

برای همیشه و هر روز.

مرا در نجوای سینه ات باز پنهان کن؛

بگذار با فواره اندامت

          به آسمان نزدیک تر شوم ...


پی نوشت نقره ای : خدایا آفتاب را از آسمان قصه هایمان نگیر ...


جهت اطلاع یازده ...


صبحی از فرودگاه ... بر می گشتم، تمام مسیر اندام عریانش مقابل چشمانم بود. خط شانه هایش نگاهم را می دزدید؛ پیشانی بلندش آفتاب را می درید، شنل خاکستری صبح روی بازوانش بود؛ زیر لب به من می خندید؛ سیل گیسوانش به افق و افق به طلوع منتهی می شد؛ با ناز غریبی در وجودم می رقصید ... 

دماوند زیبا؛ تمام راه آنجا بود. اشک در چشمانم غلتید. از بازگشتم به سفری که هرگز نرفته بودم، به خود  بالیدم و با آوایی تمام راه خواندم و خواندم:

اینجا سرای من است، هر مشت خاکش همه جان من است؛ اینجا ایران من است ...


تلگراف یازده ...


سر زلف بارون ، بوی مو های تو  داره ... 



جهت اطلاع ده ...