صبح به خیر درویش بانو

این اولین نامه پنهانی من به تو است. اولین نامه محرمانه شاید که هیچکس قرار نیست آنرا بخواند؛ جز تو و من و این کیبورد نیمه جان و این لیوان یخ کرده چای و این دیوان حافظ به روایت کیارستمی و این مونیتور به جا مانده از اولین نسل نمایشگران نا فلت و این پنجره های بی حیا که هر روز انتظار آمدنت را می کشند.

می دانی آدم بعضی وقت ها بدون فکر عاشق می شود، اما وقتی شد دلش می خواهد به هر قیمتی عاشق بماند. خودش را به هر دری می زند، خودش را له می کند، مثل تکه های هویج روی سالاد خودش را خورد می کند، تا بماند. انگار وقتی عاشق می شوی نیروی نجات هستی در وجودت دمیده می شود، انگار آفرینش با تو کاری می کند که برای همه سختی ها ب کمپلکس جادویی در وجودت تزریق شود و از آسمان باران سرنگ می بارد؛ هزاران سرنگ ویتامین سرزندگی. هزاران سی سی آب انار داغ سرزندگی. هزاران لیتر شراب ناب، همان شراب تلخ و  معروف و همیشگی.

راستش نمی دانم چرا هر چه به آخر عمرم نزدیک تر می شوم دلم می خواد عاشقترت بمانم. هر صبح در لیوان شیرم چند تکه از نامت را می ریزم و با قاشق خوب بهم می زنم، می گویند برای خس خس سینه معجزه می کند. هوا که سرد هست این آلودگی هوا هم حال آدم را بدتر می کند. سیگار هم که نمی کشم  بگویم از نیکوتین مهربان است، یعنی از آخرین بار که بی هم ودکا خوردیم، نکشیده ام. آخرین بار که یادت هست تو مسافر بودی و من هر شب لب و عروقم را تر می کردم و سیگارکی را دود می کردم و گریه... اصلا ... به هیچ عنوان ... حتی یک شب ... حتی یک بار ... اصلا !

از آن شب راه بهتری پیدا کرده ام؛  نه دیگر سیگار می نوشم نه ودکا می کشم، از آن شب خودم را به ابلهی زده ام. ابلهی نه برای ریه بد است، نه سرطان می آورد. تازه کبد آدم را هم خراب نمی کند.  نه اینکه دیگر عاشقت نباشم، حالا ابلهانه تو را دوست می دارم، می دانم که از آخر این ماجرا چیزی در نمی آید اما ابلهانه تو را می پرستم. هر روز تو را می نوشم؛ در تاکسی، در کتاب فروشی،  با فنجان قهوه ای  که هر صبح راس ساعت ده با مادرم می نوشم. در لابه لای کتاب هایم تو را می خوانم، لا به لای لباس هایم تو را می پوشم، تو را با کلاه، با رنگ پلیور با جوراب هایم سِت می کنم و هر بار که مقابل آینه می ایستم؛ اندام تو را برای هزارمین بار می ستایم. با آنکه به خودم ، به تو و به همه دنیا قول داده ام که دیگر به رویم نیاورم اما بدان، تو را ابلهانه می ستایم.

پانویس نامه یک: این روزا از بس به تو فکر کردم، لباس هام بوی تو رو گرفته، می رم با لباس هام دوش بگیرم؛ شاید بتونم ابلهانه ترین رویایم رو همونجا بشورم، همونجا جا بگذارم. وقتی خوب عریان شدم از حمام بیرون می ام، چند حبه از نامت رو تو چایم می ریزم و مقابل پنجره می نشینم و نامه بعدی را می نویسم. منتظر نامه دوم باش...