توی کافه نشسته ام، همین نزدیکی های تو، همینجا، وسط همین شهر، لا به لای همین خیابانها. تنها چندین چراغ قرمز، چندین تُن آسفالت و قیر با تو فاصله دارم.
رومیزی این کافه راه راه است، نه ! چهار خانه راه راه است یا نه راه راه چهارخانه است ... چمی دانم، کمی گیج شده ام، این روزها کمی زیاد گیج می شوم و به همین دلیل ساده، کمتر از تو می نویسم... این روزها بیشتر تو را تجسم می کنم، بیشتر تو را در خود شکل می دهم، بیشتر تو را تصور می کنم... با لکه های قهوه در استکان، با دانه های ریز کنجد ته سفره صبحانه، با خاکستر سیگار، با نوک بینی ام روی شیشه یخ کرده و غبار گرفته ... به هر بهانه ای ... به هر ترفندی تو را تصویر می کنم.
این روزها هر بار که می آیم تو را نقاشی کنم، باران دبشی می بارد و کف اتاقم را آب بَر می دارد، آنقدر که مجبور می شوم مانند شالیکارها پاچه های شلوارم را لوله کنم و تو را در کف اتاقم نشا بزنم و تا ظهر نشده دروات کنم و تو هر بار با اخم همیشگی ات (البته این روزها بیشتر - اخم را می گویم) طوری به پنجره زل می زنی که انگار اصلا مرا نمی شناسی، اصلا مرا نمی بینی و فقط هر چند روز یکبار با همان اخم، با همان نگاه، یک سئوال تکراری و همیشگی را می پرسی... و هر بار بی آنکه منتظر جوابم بمانی پیراهن قهوه ای ات را به تن می کنی، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را می پوشی، روسری گلدار سبزت را گره محکمی می زنی و گوشواره های نا مرئیت را لای موهایت پنهان می کنی و هنوز کوله ات را بر نداشتی در اتاقم گم می شوی. آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم ساعت ها لا به لای کتاب هایم، میان کاغذ و قلم هایم حتی پشت کتابخانه ام دنبالت بگردم... آنقدر گم می شوی که مجبور می شوم همه اتوبوس ها، همه جوراب بالای زانو فروشی های شهر را به دنبالت بگردم... به دنبالت بدوم... به دنبالت بخوانم... به دنبالت برقصم... به دنبالت فریاد شوم ...  تشنه شوم... به دنبالت نجوا شوم... به دنبالت آه شوم...  آتش شوم ... دود شوم ... خواهش شوم و تو لحظه ای بعد پیدا شوی، به آسانی! لای پر شالگردنم.
برای همین، تابستان را بیشتر دوست دارم، هوا که گرم می شود بی شالگردن و کلاه، تو هیچ وقت گم نمی شوی، تنها کافیست دستم را به پیشانی ام بزنم، تو همیشه همانجا با منی...
از تو چه پنهان، این فصل خوبی دیگری هم دارد. در تابستان تو دیگر مجبور نیستی بلوز یقه دار صورتی و خاکستریت را بپوشی! تابستان ها باد فراوان می آید و خاصیت باد این است که از میان موهایت می گذرد، بالای جناق سینه ات اوج می گیرد و شاپرک هواسم را  به پرواز در می آورد، درست تا قله آن خال سیاه.

دیگر باید بروم، دارند کافه را تعطیل می کنند، صورت حساب را هم آورده اند ... یک قهوه... یک سیگار از میز همسایه، یک چای با لیمو، کمی دلتنگی... این آخری را به حساب تو خوردم. یادم باشد روزی حساب همه دلتنگی هایم را با تو صاف کنم تا آنروز پیراهن قهوه ای ات را بر تن کن، جوراب های تا بالای زانوی پشمی ات را بپوش، روسری گلدار سبزت را گره محکمی بزن و باد را میان سینه هایت حبس کن... شاید در نامه بعدی جواب آن سئوال همیشگیت را بنویسم ...

تهران - کافه گودو میز شماره دوازده - ساعت: هشت دقیقه به عصر

منتظر نامه سوم باش...