نامه چهارم به درویش بانو ...
در اتاقم نشسته ام، پُشت همان پنجره ی رو به حیاط. این روزها زیاد این جا می نشینم. این چند روز، طولانی ترین راهی که رفته ام تا درخت انار بوده است، درست نزدیکِ آن مویِ پیرِ چند ساله. این روزها بیشتر نقاشی می کنم. باد هم که زیاد می آید؛ در جانم، در دالون های تاریکِ وجودم، بادِ خوش عطریست، باد قهوه ای گلداریست، درست مثل همان پیراهن قهوه ای تو. گُلدار و لطیف.
صبحی نقاشی می کردم، صدای دوره گردی کوچه را شخم زد، از جا پریدم! بیچاره ورود ممنوع پرتقال می فروخت. وانتِ سفیدِ غمناکی داشت. به مادر گفتم:«روزگار غریبیست؛ در فصلِ هندوانه، پرتقال می فروشند، در فصلِ انار، هندوانه. همین روزها مجبور می شویم در تقویم هایمان، برای هر ماه نام مُستعاری هم بگذاریم؛ مثلا به آذر بگوییم آب نبات، به شهریور بگوییم مداد تراش و به مِهر بگوییم، نامادری».
پیراهنم را که بوی سَم و سُمباده می دهد، از تن در می آورم. بوی سَم از درختان بَر لِباسَم نشسته، بوی سُمباده از روحم است؛ دارم روحم را سُمباده می زنم. سُمباده صَبر، سُمباده ترحم.
هنوز صدای مرد دوره گرد دیوارها را می خراشد، به کوچه نگاه می کنم و با خودم می گویم: «کسی چه می داند شاید روزی در کوچه های تهران، دوباره صدای باد و عطر بابونه بپیچد و در هر محله چند جوب باشد و در هر جوب آب روان».
می دانی درویش بانو، این روزها کمتر از خانه بیرون می روم اما اگر بروم، بیشتر دوچرخه سواری می کنم. از این بام به آن خَرپُشتک، از این دیوار به آن دیوار. امروز فکر کردم بهتر است به بساز و بفروش های شهرمان گوشزد کنیم؛ هِــره دیــوار ها را ضخیم تر بسازند، با این پشتِ بام های تا به تا و این دیوار های نازکِ کاغذی، دوچرخه سواری که سهل است، پیاده روی هم دشوار شده است.
امروز تمام بام ها را یکی پس از دیگری پیمودم، از هزاران دیش و آنتن و ناودان گذشتم تا به پشتِ بام خانه شما رسیدم. چند میدان و یک بلوار عریض، راهم را دشوار تر کرده بود. تازه از آن بالا، از روی خَرپُشتک های تا به تا سخت می شود نشانی خانه ها را پیدا کرد. آخر آن بالا که مثل این پایین تر ها نیست. آن بالاها ناودان و خَرپُشتک ها که اسم ندارند؛ نه درختی نه نشانه ای! نه حتی رَدِ پایی. می دانی آن بالا همینکه دیوارها را تک چرخ بزنی و سیم های برق را یکی در میان بپری و سَرت به زنجیرِ چرخ دیگران، گیر نکند باید کُلاهت را بیاندازی بالا! در هیچ کجای دنیا، آسمانِ هیچ شهری، این همه دوچرخه سوار ندارد. آسمانِ تهران پُر از دوچرخه سوارانیست که عاشقانه هوای شهر را رکاب می زنند. در این شهر، کوچه به کوچه، بام به بام صدای به هم خوردن زنجیر و چرخ ورکاب است.
تهران، عاشقانه ترین شهر ِ جهان، پایتخت معشوقه های پُــر خطر، شهر پروانه های افلیج، دیوارهای کاغذی و دوره گردهای بی حوصله است. اینجا شهرِ عشاق پَرنده، شهرِ باد های قهوه ای گُلدار است.
پی نوشت نقره ای:
به پُشتِ سَرت نگاه می کنم،
کاروانِ موهای سیاهت
لَخت چون قطاری
بر شانه هایت، می تازند
و سوتِ خنده هایت، تونل خاطراتم را می شکافد.
چند تارِ موی سپید،
درست بالای پیشانیت،
مرا به یاد قوی زیبایی می اندازد که بر پهنه دریاچه می خرامد و چشمانشفاخر ترین زُمرد جهان است.
تا ماه تولدت هفت ما دیگر مانده است.
با اولین قطار
از تو دورتر خواهم شد...!
تولد امسالت، مبارک تر باد.
+ نوشته شده در شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:1 توسط سیامک جمشیدی زاده
|