در رویا ...
در رویا
تو را به شام دعوت می کنم
پای ستون های تاج محل
آنجا
کوهن
Dance to The End of Love
را برایمان می خواند
با همان شاپوی فرانسوی معروف
در رویا
با تو کنار رود نیل قدم می زنم
و کودکان زنده به گور شده ی مصری
برایمان آواز صلح و دوستی می خوانند
در رویا
تو را به تپه های مرز ترکیه و سوریه می برم
جایی که هزاران آواره، کنار آتش
برایمان سرود ملی عشق را می خوانند
در رویا
با تو در جنگل های کامبوج
از اولین دیدارمان حرف می زنم
در رویا
تو را به خرمشهر می برم
و جای گلوله ها و زخم ها را
بر سر در هر خانه
نشانت می دهم
در رویا
وسط میدان ونک
می نشینیم
نامجو برایمان گیتار میزند
و نور فلاش رهگذران
کنسرت دو نفره اش را
در هم می ریزد
در رویا
به آذربایجان می رویم
برای کودکان و مردان و زنانش
املت با گوجه فرنگی تازه درست می کنیم
من برایشان شعر می خوانم
و تو کودکانه می خندی
دلبرانه می رقصی
در رویا
تو را می بوسم
عاشقانه
در لِنچ های چوبی قشم
در ساحل کارون
در هشتمین تونل ِ جاده ی چالوس
در ساحل خزر
کنار بیابان آبی ارومیه
کنار خاطرات آب های جوشان سفید رود
کنار کودکی باد
بادِ صبا
که رویاهایمان را پرواز می دهد
که پرواز را یادمان می دهد
اینجا
رویا هست
و من
رویا هست
و تو
رویا هست
و جهان زیبای ما!
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 3:14 توسط سیامک جمشیدی زاده
|