نامه اول برای آتیه ...
ظهر به خیر آتیه. امروز چهارشنبه، چهارمین روز از ماه باران است، چند لکه ابر کوچک به سقف اتاقم چسبیده اند - اما - از باران خبری نیست. گاه ترانه هایم در مه رقیقی، گم می شوند، گاه در سکوت. مدت زمان طولانیست که هیچ عابر پیاده ای با چتر خیس از میان شعرهایم رد نشده است. انگار دیگر قرار نیست در این چهار راه، باران ببارد، دیگر قرار نیست، هیچ چتر گلدار ِ قرمزی چون گل زیبایی زیر باران باز شود و قرار نیست، هیچ عابری در انعکاس براق خیابان های خیس، گونه ای را دزدانه ببوسد و به راهش، ادامه دهد.
آتیه، من کنار بزرگراه رویاهایم، در اتاقک چوبی ام نشسته ام و برایت چای دارچین دم می کنم. هنوز کنار آن پیاده رو، آسمان آبی را در زمین نشا می زنم تا تو دوباره بیایی؛ با کفش های کودکیت، با روسری گلدار صورتی و یک بادبادک آبی که بوی باران می دهد. من کنار شیشه قدی همه کافه های تهران می نشینم و چایم را با گلدان های شمعدانی قسمت میکنم و از تو پـُـــر می شوم.
در این روزها که آفتاب بی تاب است و کنجشک های خانه، بی وقفه تو را می خوانند، در گلبرگهای یک اطلسی زیبا، در عبور سنجاقکی بازیگوش و در شکوه هر لحظه تابش نور، با من باش.